این آدمها

دارم فکر می کنم چقدر خوب که روانشناس نشدم ، که هر روز با یک قصه جدید از آدمها روبرو شوم که هر شب با غصه یکی از همان آدمها بروم خانه ....مثل این چند روز که که تا فکرم از سین و جهیزیه و عروسی راحت شده ،تا اوقات فراغت روحی پیدا کرده ام نشسته ام به زندگی و ماجرای یکی از مشتری های دفتر فکر کرده ام .به زنی که ازدواج کرده ، دلش خواسته مادر شود اما شوهرش بچه نمی خواسته ، زن آنقدر گفته بچه وآنقدر دلش غش و ضعف رفته برای بچه که مرد پیشنهاد داده مهریه ات را ببخش تا مادر شوی !!...به همین راحتی به همین خوشمزگی ...

گاهی اوقات چقدر آدمها عجیب و غریب به نظر میایند ...چقدرآدمیت بی معنا میشود گاهی ...

/ 5 نظر / 16 بازدید
nedi

چه چیزها که ادم این روزها نمیشنوه/مثل حرفی که از دوستم شنیدم که داشته مکالمه تلفن همسرش با پسرعموی همسرش گوش میداده که گفته وقتی این همه زن تو خیابون ریخته چرا شب با زنم...../[تعجب]

ریحانه

عجب مردهای مزخرفی پیدا میشن اه

mina

داداش من در عوض حاضره دنیاشو بده ولی بچه داشته باشه چقدر بعضیا بی احساسن ...

باز هم سمیرا

چقدر ظالمانه!!!!!!!!بیچاره ما زنها![ناراحت][ناراحت][ناراحت][گریه]

ندا

عزیزم چرا دیگه سر نمیزنی.نگرانت شدم