خودم ، بی پرده

نمیدونم از کی شروع شد ،به گمانم به خاطر درسی بود که توی کتاب دوره راهنمایی داشتیم در مورد خاطره نویسی و یا سریال "دنیای شیرین " و بعد تر "دنیای شیرین دریا " که حالا بعد از گذشت چندسال من سه تا دفتر دارم که پرند از اتفاقات ریز و درشت زندگیم .روزهای اول توی 12سالگی که شروع کردم به نوشتن ،کوچکترین اتفاقی توی دفتر قفل دار خاطراتم نوشته میشد از نگاه معنادار پسر همسایه گرفته تا احساس بچه گانه ای که به اون داشتم ،هر چقدر بزرگتر که شدم شکل خاطره نویسیم عوض شد و تبدیل شد به نوشتن احساسات بدون اینکه اتفاق خاصی توی دنیای بیرون افتاده باشه ،حرفهای دلم رو ،احساساتم رو ،توقعاتم رو از زندگی توی این دفتر ها نوشتم .

به این فکر می کنم که سرنوشت این دفترها بعد از اینکه رفتم خونه خودم چی میشه ؟! شهامت این رو ندارم که این دفتر ها رو بدم دست همسرجان که همه رو بخونه ،تصور این رو بکنید که کسی از همه افکار شما ،حتی از خصوصی ترین لحظه هایی که داشتین بین خودتون و خدا باخبر بشه ،سخته !

اینکه روحت رو عریان کنی و در معرض نمایش بذاری ترسناکه !!

+پست نامرتبط اما دوست داشتنی

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه مریم جدید

سلام حق دارید. خیلی خیلی ترسناکه. همیشه از اینکه حرفم رو جایی مکتوب کنم پرهیز کردم. عقیده ام اینه که حرفی که از سینه بیرون بره دیگه راز نیست و حتما روزی یه نفر می شنوه یا می خونه. و از اینکه یه روز بمیرم و دیگران نوشته های خصوصی من رو بخونن می ترسم. خب اینم یه جور خود سانسوریه دیگه! اگه من بودم دفتر ها رو سر به نیست می کردم. اگر شما از اونهایی هستید. که دلبستگی دارید به دفتر خاطراتتون و نمی خواهید از بین ببرینشون، تو خونه پدری یه جا قایم کنید یا اصلا چالشون کنید! شاید نسل های آینده اتون از اینها به عنوان گنج یاد کنند!

نرجس

من هم مدتی می نوشتم. ولی از ترس همین اتفاق همه رو پاره کردم ریختم دور...

خواننده خاموش

واقعا ممنونم که وقت گذاشتی مرسی ازراهنماییات عزیزم[لبخند][دست][ماچ]

yedoneh

سلام گلبهار جان خوشبختانه من از این دفترا ندارم.اما قبل از عقد یه سری شروط برای همسرم گذاشتم که یکی از اونا داشتن حریم خصوصی بود.گفتم که هرکسی ممکنه یه سری مسائل خصوصی داشته باشه که دوطرف نباید تو مسائل همدیگه دخالت کنن

الـــی ...

من اما دفتره سالی یک بار دارم که از بیست سالگی م تقریبن آخرهای سال میرم توی یه کافی شاپ و توش از همه ی روزای سالی که گذشت مینویسم و یک قهوه میخورم و تنهایی بر میگردم خونه

بهار

دختر جان دفتر ها رو ندی دست جناب همسر یه وقت- یه جایی قایمشون کن:-) منم هی جسته و گریخته نوشتم اما خب آخرین دفتر خاطراتم وبلاگمه که هیچ وقت امکان نداره بعد از ازدواج/!!!!! بزارم آدرسش به دست کسی بیفته که بعدا ازم آتو بگیرن[خجالت]

کیمیا

سلام گلبهار جان وااااااااای عزیزدلم, خیلی خوشحال شدم خبر ازدواجت رو خوندم داشتم نظرات تایید نشده وبلاگمو مرور میکردم, یکهو اسمت رو دیدم گفتم خیلی وقته بهت سر نزدم ان شاءالله خوشبخت دوعالم باشین عزیزم رمزت رو عوض کردی? خیلی دلم میخواد رمز پست های مربوط به خواستگاری و ازدواجت رو داشته باشم, البته اگر صلاح میدونی عزیزم منتظر خبرهای خوبت هستم

پشه

[منتظر] + نگاهم دو تا معنی داره،ببینم متوجه میشی یا نه؟

فرحناز

سلام سالهاست که دفتر خاطرات دارم.البته دفتر خاطرات دوران مجردیم رو خونه همسرم نیاوردم ولی بعد از ازدواج هم به نوشتن ادامه دادم و هنوزم می نویسم. جالبه وقتی گاهی فرصت میکنم و خاطرات قدیمی رو مرور می کنم،به بعضی از دغدغه هام می خندم، گاهی برآورده شدن آرزوهامو می بینم که اون موقع چقدر دست نیافتنی بودند و گاهی هم حال و هوای اون روزها رو پیدا می کنم. به هرحال حس قشنگیه که با تجربیات امروز خاطرات اون سالها رو مرور کنیم.[قلب]

پشه

[منتظر] 1- اینکه چرا مطلب جدید نمیذاری؟ 2-اینکه چرا نمیای وبلاگ من؟