حواست هست ؟

بعد از ظهر خوبیست .می روم به دیدن دوستی که خودش زنگ زده گفته بلند شو بیا ببینمت دلم برات تنگ شده .

دیدن دوستی که متاهل است خوب است ولی دلم نمی خواهد وقتی خانه و زندگیش را نگاه می کنم رنگ حسرت را توی نگاهم ببیند .وقتی چشمم به دنبال پسرکش که تاتی تاتی می کند این ور و آن ور می چرخد متوجه غم پنهانی نگاهم بشود ،دلم نمی خواهد فکر کند به او و خانه و زندگی مستاجری اش حسودی می کنم .حسودی می کنم ؟

نه ...حسرت می خورم اما حسودی نه ..هر کسی سهم خودش را از این دنیا می گیرد نه خانه و زندگی او سهم من بوده و نه شوهر و بچه اش که لحظه ای به این فکر کنم که او حق مرا خورده ..

حواسم به همه اینها هست ،اما به این فکر می کنم او هم وقتی دارد قربان صدقه پسرش می رود ، وقتی با آب و تاب از شوهرش و خوشی هایش حرف می زند ، وقتی از لذتی که بچه دار شدن دارد و امیدی که به زندگیش داده حرف می زد به فکر دل من هم هست ؟

/ 12 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hm

مدینه گفتی و کردی کبابم

من، تو، خدا

تو محل کارم من با یکی از همکارام تو یه اتاقیم. اکثر روزها سر مسائل مهمی ایشون و شوهرش به هم میزنگن. خیلی هم با هم مچ هستن. تو مکالماتشون با هم عادی حرف میزنن ولی خیلی با صفا و صمیمیت برخورد میکنن. اصلن بهشون حسودیم نمیشه ولی واقعا دلم میگیره انقدر که اشک تو چشام جمع میشه و باید چشامو ازش قایم کنم... مطمئنم اگر یه آن به ذهنش خطور میکرد این وسط چه به سر من میاد، خیلی مراعات میکرد ولی نمیدونه و کسی هم نیست که بهش بگه...

زری

نه بابا خواهر! ب قول معروف سواره چه خبر از پیاده داره؟؟؟!![گریه]

زری

راستی من چند وقت بود ب نت دسترسی نداشتم گلی جان. قالب نو مبارک. خیلی قشنگه. ایشالا چرخ ش واست بچرخه. [زبان] [بغل]

حس باران

شاید کمی حسرت بخورم اما نه حسرت به دل هم نیستم وقتی دوستم رو میبینم انقدر خاله می گوید پسرکش که [قلب]

دیلا

سلام خوبی قالبت رو که عوض کردی کلی عوض شده اینجا من فیس بوک دارم اونجا نیستی ؟

بهاردخت

اينقدر ازين ادمها ديدم! تمام دور و بري هايم!! من هميشه سوالم از خودم اينه، كه منم ازدواج كنم همين ميشم؟!!! و تا جاييكه ميتونم به خواهرم كه متاهله سفارش ميكنم كه با دوستش كه مجرده ازين جور برخوردها نكنه... حداقل به يك نفر كمك كنم..

نفر اول

عزیزم همیشه داستان اینجوری نیست. دوستت از ازدواجت ناامید نیست. داره لذت زندگی پیش روی تو رو برات تصویر میکنه. چرا کسی بخواد دلی رو بسوزونه؟ منم منتظرم روزهای خوشبختیت رو بخونم.

زینب

دوستام همه ازم بزرگترن و عروسی کردن و متاسفانه خیلی تنها شدم.... من ازون دست دوستایی داشتم که متاسفانه طرز فکر مریض و عجیبی دارن.حتا اگه میخاستن بهشون حسادت نمیکردم ....میترسیدن منو به شوهرشون نشون بدن از خوشگلی من نیستا از شکاکیت اوناس خوبه که ترو راه میدن .... اینم بگم دوستان من و خودم مثلا تحصیل کرده ایم

زینب

راستی بهت گفتم چندساله من و...... همو میخایم بدلایلی عروسی سر نگرفته....میدونی کی واسه اولین بار حسادت شدید کردم و صدقه انداختم...... با..... رفتیم یه خونه دیدیم هویجوری واسه دلخوشی....خونه ای بود که میخاستم خونه پر از پنجره بود رو به حیاط کوچولو و چمن و گلدون و درخت....زیرش چندتا صندلی.....من اون خونه ارو میخاستم و البته. اون که یه لحظه واسه اولین بار دیدم بغض کرد .... به خانم همسایه حسودیم شد به چایی دم کشیدیش به دخترش تو ننو و به کتاباش که کنار تختش بود ....واسش آرزوی خوشبختی دارم و البته برای تو