زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

این آدمها

دارم فکر می کنم چقدر خوب که روانشناس نشدم ، که هر روز با یک قصه جدید از آدمها روبرو شوم که هر شب با غصه یکی از همان آدمها بروم خانه ....مثل این چند روز که که تا فکرم از سین و جهیزیه و عروسی راحت شده ،تا اوقات فراغت روحی پیدا کرده ام نشسته ام به زندگی و ماجرای یکی از مشتری های دفتر فکر کرده ام .به زنی که ازدواج کرده ، دلش خواسته مادر شود اما شوهرش بچه نمی خواسته ، زن آنقدر گفته بچه وآنقدر دلش غش و ضعف رفته برای بچه که مرد پیشنهاد داده مهریه ات را ببخش تا مادر شوی !!...به همین راحتی به همین خوشمزگی ...

گاهی اوقات چقدر آدمها عجیب و غریب به نظر میایند ...چقدرآدمیت بی معنا میشود گاهی ...

   + گلبهار ; ٤:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()