زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

التماس دعا

بعد از سه سال نوشتن توی این وبلاگ ، بذارین یکی از مسایل زندگیم رو که تا حالا اینجا نگفتم بهتون بگم :


من یه برادر دارم که بعد از تولدش به خاطر یه بیماری خیلی ساده که همه نوزادها بهش مبتلا میشن- زردی - شنوایی اش رو ازدست داده و الان نه می تونه حرف بزنه و نه بشنوه و البته مشکل جسمی هم تاحدودی داره.

خدا می دونه چقدر مادرم به خاطر برادرم سختی کشیده  . چقدر سخت بوده براش که همسن و سالهای پسرش برن مدرسه ، برن دانشگاه ، سرکار برن ، زن بگیرن و اون ببینه و حسرت بکشه .

 همه ماها جونمون به جون این داداش ته تغاری و خوشگلمون بسته است اما این روزها داداش ته تغاری من مریضه حالش اصلا خوب نیست و دکترها هم نمیدونن مشکلش چیه .

خیلی وقتها شما برای من برای مشکلات زندگیم دعا کردین .تورو خدا این بار برای داداشم دعا کنید .برای مادرم دعا کنید که غصه هاش بیشتر نشه .

   + گلبهار ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()