زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

شال برای یار !

برای سین شال میبافتم .هر بار که می آمد خانه مان ، حواسش به این بود که چقدر شال بالا رفته و بعد غر می زد که اینطور که تو می بافی ان شاءالله به زمستان سال بعد میرسه !

پیش خودم می گفتم عوض اینکه ذوق کنه بدتر توی ذوق من می زنه ! ای سین بی ذوق !

من هم سرش منت می گذاشتم که حواست هست دارم برات شال می بافم ؟ و اون می گفت خب همه زنها برای شوهرهاشون می بافن .من هم نامردی نمی کردم "ف" را برایش مثال می زدم که گفته بود "چه کاریه بشینم برای شوهرم شال ببافم .خب بره بخره !"

دیشب پروژه شال تمام شد .همینطور که نشسته بودیم داشتیم پرده نشین را تماشا می کردیم گفت :دستت درد نکنه بابت شال !

موقع رفتن هم خواستم شال را بگذارم توی نایلون تا با خودش ببرد .گفت نایلون نمی خواد میندازم گردنم !

   + گلبهار ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()