زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

خودم ، بی پرده

نمیدونم از کی شروع شد ،به گمانم به خاطر درسی بود که توی کتاب دوره راهنمایی داشتیم در مورد خاطره نویسی و یا سریال "دنیای شیرین " و بعد تر "دنیای شیرین دریا " که حالا بعد از گذشت چندسال من سه تا دفتر دارم که پرند از اتفاقات ریز و درشت زندگیم .روزهای اول توی 12سالگی که شروع کردم به نوشتن ،کوچکترین اتفاقی توی دفتر قفل دار خاطراتم نوشته میشد از نگاه معنادار پسر همسایه گرفته تا احساس بچه گانه ای که به اون داشتم ،هر چقدر بزرگتر که شدم شکل خاطره نویسیم عوض شد و تبدیل شد به نوشتن احساسات بدون اینکه اتفاق خاصی توی دنیای بیرون افتاده باشه ،حرفهای دلم رو ،احساساتم رو ،توقعاتم رو از زندگی توی این دفتر ها نوشتم .

به این فکر می کنم که سرنوشت این دفترها بعد از اینکه رفتم خونه خودم چی میشه ؟! شهامت این رو ندارم که این دفتر ها رو بدم دست همسرجان که همه رو بخونه ،تصور این رو بکنید که کسی از همه افکار شما ،حتی از خصوصی ترین لحظه هایی که داشتین بین خودتون و خدا باخبر بشه ،سخته !

اینکه روحت رو عریان کنی و در معرض نمایش بذاری ترسناکه !!

+پست نامرتبط اما دوست داشتنی

   + گلبهار ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()