زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

میگه چی میشد زمان بر می گشت عقب و  من 25ساله بودم و تو 20ساله ، اون وقت می اومدم خواستگاریت !

همین سوال رو بارها و بارها توی این مدت از همدیگر پرسیده ایم .اینکه چرا ما دوتا که سالهاست توی یک شهر کوچک ساکنیم و بارها و بارها شاید توی خیابان همدیگر را دیده ایم ، از کنار هم رد شده ایم ، من به محله آنها که پر رفت و امد است رفته ام ، خانه دوستم که توی محله آنهاست رفته ام و... چرا حالا به هم رسیده ایم ؟

خدا کارگردان خوبیست ، توی وقت و زمان خودش بازیگرهای فیلمش را به صحنه می آورد و رو در روی هم قرار میدهد !

+ پست مرتبط و دوست داشتنی

   + گلبهار ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()