زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

حواست هست ؟

بعد از ظهر خوبیست .می روم به دیدن دوستی که خودش زنگ زده گفته بلند شو بیا ببینمت دلم برات تنگ شده .

دیدن دوستی که متاهل است خوب است ولی دلم نمی خواهد وقتی خانه و زندگیش را نگاه می کنم رنگ حسرت را توی نگاهم ببیند .وقتی چشمم به دنبال پسرکش که تاتی تاتی می کند این ور و آن ور می چرخد متوجه غم پنهانی نگاهم بشود ،دلم نمی خواهد فکر کند به او و خانه و زندگی مستاجری اش حسودی می کنم .حسودی می کنم ؟

نه ...حسرت می خورم اما حسودی نه ..هر کسی سهم خودش را از این دنیا می گیرد نه خانه و زندگی او سهم من بوده و نه شوهر و بچه اش که لحظه ای به این فکر کنم که او حق مرا خورده ..

حواسم به همه اینها هست ،اما به این فکر می کنم او هم وقتی دارد قربان صدقه پسرش می رود ، وقتی با آب و تاب از شوهرش و خوشی هایش حرف می زند ، وقتی از لذتی که بچه دار شدن دارد و امیدی که به زندگیش داده حرف می زد به فکر دل من هم هست ؟

   + گلبهار ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()