زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

خدایا من را به آشپزی و آشپزی را به من علاقه مند بفرما !

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من در زوایای داخلی و بیرونی قلبم ذره ای به آشپزی علاقه ندارم ،خواهری هم درست دست گذاشته روی نقطه ضعف من می گه :آشپزی ات رو خوب کن ،فردا شوهر می کنی شوهرت طلاقت میده با این وضع آشپزی !

همان زوایای بیرونی ودرونی قلبم را گشته ام تا رسیدم به اینکه دلیل بی علاقه گی من به آشپزی کسی نیست جز یک عدد مامان جان +یک عدد خاله جان

خاله ای که می گویم 3-4سالی از من بزرگتر است و به قول خودش آرزو به دلش مانده من خاله صدایش بزنم ،آدم همبازی دوره بچه گی اش را که خاله صدا نمی کند !

این خاله جان از 12-13 سالگی آشپزی میکرد در حد بوندس لیگا ، ینی فکر می کردی نامبرده توی شکم مامان یک دوره نه ماهه آشپزی رو دیده و وقتی به دنیا آمده به محض اینکه قدش به اجاق گاز رسیده سکان آشپزی رو به عهده گرفته !

جوری که دیگه مامان بزرگ آشپزی نمی کرد و با خیال راحت به بقیه امور زندگی و بچه های قد و نیم قدش می رسید.

 مامان جان هم بدش نمی آمد من آشپزی یاد بگیرم و بعد سند ششدانگ آشپزخانه را بزند به نام من ،به خاطر همین روزی نبود که مامان جان این قابلیت خاله جان را چماق نکند و نکوبد بر سر من !

این شد که این شد ...ینی حالا فقط در شرایط اضطراری -به قول مامان جان مگه من رو به موت باشم تو آشپزی کنی - و در حالت سرخوشی خیلی زیاد دست به عمل قبیح ! آشپزی می زنم !

   + گلبهار ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()