زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

کمی غروغر

یک وقتهایی می نشینم به این جمله فکر می کنم که "ازدواج همه زندگی نیست " ،یک وقتهایی خودم را گول می زنم تا این جمله را باور کنم و فکر کنم چیزهای دیگری هم غیر از ازدواج هست که به زندگی معنا میدهد ،چیزهایی مثل ...بعد هرچقدر می گردم آن چیزهای دیگر را که قرار است جای همسر بودن و مادر بودن را بگیرند پیدا نمی کنم .

همه راه ها را رفته ام .ما دخترهای دهه شصت همه راه ها را رفته ایم ،لابه لای کتابها و کلاس و امتحان و اضطرابش گم شده ایم ،مثل مردها دنبال شغل دویده ایم ، مثل مردها هر صبح رفته ایم سر کار و شب برگشته ایم ، مثل مردها دستمان توی جیب خودمان بوده ، دست گذاشته ایم زیر گلوی زنانگی مان که فعلا تو خفه شو !

ما همه این راه ها را رفته ایم اما منظور کسانی را که می گویند "ازدواج همه زندگی نیست "نفهمیده ایم .چون نگاه مان وقت دیدن زوج های دیگر رنگ حسرت دارد ، چون دلمان برای بچه غنج می رود ، چون به رسمیت شناخته نمی شویم ،چون توی خانه باباهایمان احساس مسافری را داریم که قرار است به خانه برگردد ولی ...

+بازنشر در مهرخانه

   + گلبهار ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()