زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

برای وقتهایی که زندگی سخت میشه

گلبهارم ! تو دیگه چرا ؟!..برای تو که لازم نیست یه ماه از راه برسه و ماه عسل رو ببینی تا بفممی میشه جور دیگه ای زندگی کرد .تا تلنگر بخوری که میشه با همه نداشتن ها -نداشتن پدر و مادر ، نداشتن پول ،نداشتن یار و همسر ،نداشتن سلامتی و...- خوب زندگی کرد.میشه جوری زندگی کرد که دلت می خواد نه جوری که شرایط بهت تحمیل می کنه .تو که توی همین دور و برت یکی از همون آدمهای ماه عسلی رو داری.بچه ای که توی سه سالگیش به خاطر یه اتفاق هر دو پاش رو از دست داد .وقتی بچه های دیگه توپ بازی یاد میگرفتن اون یاد می گرفت چطور از پاهای مصنوعیش استفاده کنه  .وقتی بچه های دیگه می دویدند ،قایم باشک بازی می کردن ، اون داشت یاد می گرفت با پاهای مصنوعیش راه بره جوری که زمین نخوره .مدرسه رفتن برای خیلی از بچه ها یعنی غصه دوری از خونه و مادر و برای اون یعنی غصه روبرویی با آدمهایی که از قضاوت و نگاه اونها میترسید .

این آدمی که تو خوب میشناسیش حسرت نداشته ،آه نکشیده ، از همه عالم و آدم گله نکرده به خدا ، بالش خیس از اشک نداشته ؟! ...فقط تو زخم زبون رو می فهمی ؟ فقط تو می فهمی حسرت چیه ؟ ...می تونی حس اون لحظه ای رو درک کنی توی جلسه خواستگاریش که ازش  پرسیده بودند :شما با این وضعیت می تونی از چارپایه بالا بری پرده بزنی ؟! ...چه سوال دردناکی ،چه سوال احمقانه ای !

این آدم با همه این شرایطش می تونست خودش رو بسپره دست ناامیدی ، می تونست گله هاش از خدا رو اونقدر ادامه بده که به کفر برسه ، می تونست تمام لحظه هاش رو به گریه کردن ،به حسرت خوردن پر کنه ...می تونست اما اون جور دیگه ای زندگی کرد .طوری زندگی کرده که دلش می خواسته ، طوری زندگی کرده که تو و خیلی های دیگه خیلی وقتها پاهای مصنوعی اون رو فراموش کردید .

 تو که این آدم رو همیشه دیدی و باهاش زندگی کردی  باید زندگی کردن رو ازش یاد میگرفتی که نذاری لحظه های ناامیدی ات زیاد کش بیاد !  

   + گلبهار ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()