زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

دست از سرم بر نمی داره !

اگر ازم بپرسن بزرگترین آرزوی نوجوانی ات چی بوده بدون شک می گم :نویسنده شدن !

این آرزو اینقدر توی این سالها توی وجودم ریشه کرده که هرچقدر می خوام کتمان یا فراموشش کنم بازهم یه روزهایی مثل روزهای اول یک سال جدید که همه از برنامه هاشون برای سال نو می گن دوباره قد علم می کنه و می آد می ایسته اول لیست آرزوها .

هیچ وقت رشته ای که خوندم -حقوق -رو دوست نداشتم .شاید به خاطر همینه که دست و دلم نمیره مثل همکلاسی هام بشینم یکسال بی وقفه بخونم برای وکالت .این شغل پر درامد و دهن پر کن -الانشم خیلی ها برچسب خانم وکیل رو گذاشتن تنگ اسمم -

من آدم قواعد و قانون های خشک و تغییر ناپذیر نیستم می خواد فرمول ریاضی باشه یا قواعد یه زبان یا قانون و ماده و تبصره .

روابط ادمها برام دلنشین تره .به خاطر همینه که دوست داشتم روانشناسی بخونم و مشاور باشم و یا اینکه نویسنده باشم .

من حتما یه روز نویسنده میشم !

   + گلبهار ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()