زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

روزهای دم مرگ

روزهای امتحان درست مثل روزهای دم مرگ می مونه .آدم کلی کار عقب افتاده و حسرت به دل مونده داره .تا می آد کتاب بگیره دستش میگه :حیف که امتحان دارم وگرنه این کارو می کردم .

حالا امتحان ها را داده ام و انگار دوباره زنده شده ام .رفته ام کاموا گرفته ام تا شالگردن ببافم .دو تا فیلم ندیده هم دارم و کلی آدم که باید بروم خانه شان .هزار خورشید رخشان و ده فرزند هرگز نداشته خانم مینگ هم منتظر من هستند که بروم سراغشان و البته یک عدد مامان که کلی کار بریزد روی سرم !

 +زندگی منتطر من است انگار !!

   + گلبهار ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()