زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

ما دخترهای رویاپرداز دهه شصت

من دلم به حال خودمان می سوزد به حال این نسلی که می گویندسوخته است .راست هم می گویند من خودم سوختن آرزو ها و رویاهای این نسل را دیده ام .من دیده ام که   سرخوشی بچگی مان با موشک های صدام سوخت .دلمان توی کلاسهای دو شیفته و نیمکت های سه نفره گرفت .بعضی هامان پشت سد کنکور پیر شدیم و...

ما خاله بازی می کردیم ، زن می شدیم ،مادر می شدیم ،یاد میگرفتیم توی ظرف های کوچک پلاستیکی غذا بپزیم .برای عروسک هایمان مادری می کردیم .یاد می گرفتیم مادر باشیم اما...

رویاهامان سوخته و ما نشسته ایم توی وبلاگهایمان رویاهای مرده مان را زنده می کنیم .نامه می نویسیم برای مردی که قرار بوده همسرمان باشد و هنوز نیامده .وبلاگ هایمان پرشده از "یکی باید باشد " ها و "اگر تو بودی "و "یه شوهرم نداریم "ها و ....از مردی می نویسم که می دانیم اگر قرار به بودنش باشد اینطور که ما می خواهیم نیست اینقدر عاشق ،اینقدر خوب ،اینقدر مهربان و...

واقعیت چیزی نیست که ما توی وبلاگهایمان ساخته ایم .واقعیت این است که هیچ مردی اینجا توی دنیای واقعی انطور که ما می خواهیم نیست و اینکه ما به جای اینکه توی زندگی هایمان همسر یا مادر باشیم داریم توی وبلاگ هایمان با رویاهایمان بازی می کنیم .

+ بازنشر این پست در لینک زن

   + گلبهار ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()