زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

در تاکسی اتفاق افتاد

امروز که سوار تاکسی شدم ،یکی از دوستای دوره راهنمایی را اتفاقا در تاکسی دیدم همراه با یه پسر بچه 8-9ساله .برای اینکه حرفی زده باشم پرسیدم:پسر خواهرته ؟دوستم ابروهایش را بالاانداخت و با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت «نه بابا. پسر خودمه »من هم متعجبانه پرسیدم :واقعا .مگه عروسی کردی ؟ دوستم هم با افتخار تمام گفت :آره .یه بار عروسی کردم طلاق گرفتم .این از ازدواج دوممه .تو دلم گفتم «ما تو یکی ش موندیم ،بعضی دوتا دوتا ...»

پ .ن :بلند شم پنجره ها رو باز کنم .بوی ترشیدگی !عجیبی خونه را گرفته .

   + گلبهار ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()