زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

تهرون تهرون که می گن !

جلوی سوال "چقدر تمایل دارید در شهر تهران زندگی کنید ؟"گزینه "خیلی کم "را علامت می زنم .پسر دانشجویی که پرسشنامه مربوط به اوست قیافه اش این شکلی تعجبمیشه و میپرسه:دوست نداری تهران زندگی کنی ؟می گم :نه !دوست ندارم !

لابد فکر میکنه منی که اینقدر از خدمات شهرم ناراضی ام ،جلوی همه سوالات مربوط به امکانات شهرم و رسیدگی شهردار به شهر و ...گزینه ضعیف را زده ام  حتما باید دلم یک جایی مثل تهران و امکاناتش را بخواهد .

یا نه ..مثل بیشتر دخترها آرزوی داشتن خواستگار تهرانی را داشته باشم که بعد از ازدواج بروم تهران و پزش را بدهم  !

اونم کی ؟ منی که دوروزی را که میرم خانه دایی جان در تهران همش غر میزنم به جانشان که شما دلتان توی این قوطی کبریت ها نمی گیرد ؟نه شب دارید نه روز .همیشه لامپ روشن کرده اید .آدم صبح با تابش نور افتاب از خواب بلند می شود ولی ما توی این تهران شما نه آفتاب دیدیم نه مهتاب . شدیم دختر آفتاب مهتاب ندیده !!

با اینکه شهر من سینما ندارد ،چندتا پارک بیشتر ندارد ،کتاب های درسی ام را نمی توانم از لوازم التحریر هایش پیدا کنم ،دکتر متخصص خوب ندارد و...با همه اینها من شهرم را دوست دارم و از همه آنهایی که مرغ همسایه برایشان غاز است بدم می آید . از کسی که اجاره نامه صوری جور می کند که روی ماشینش پلاک تهران نصب شود که چی ؟ توی اتوبان که رانندگی می کند راننده های  دیگر دهنشان آب بیفتد که عه ! بچه تهرانه ها !

خوب گفته اند که "نیم کیلو باش اما خودت باش !"من شهرستانی اگر دلم برای دود و ترافیک تهران غنج نرود و بمانم شهرم و آنجا را بسازم ، شهر من هم میشود تهران!        

  باز نشر این پست در لینک زن 

   + گلبهار ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢
comment نظرات ()