زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

داستان آشنایی و ازدواج

هر وقت کسی ازدواج می کنه اولین سوالی که تو ذهنم شکل میگیره ومطرحش می کنم اینه که چطور باهم آشنا شدن ؟برام جالبه که سرنوشت دو تا آدم یه جوری رقم می خوره که در یک لحظه مشخص همدیگرو می بینن و ....من عشق توی یک نگاه رو باور ندارم یعنی فکر نمی کنم عشق ثابتی  باشه .دوستی های بی پایه و اساس رو هم قبول ندارم .طرف با ده نفر دوست می شه تا بعد شناخت پیدا کنه و ازدواج کنن در حالی که به نظر من اگه قراره رابطه ای قبل از ازدواج باشه قبل از اون اول طرفین باید شرایط همدیگرو بدونن و اگه مشابهت هایی داشتند برای آشنایی بیشتر باهم رابطه بر قرار کنند .

ازدواج سنتی هم با اینکه همه ازش بد می گن و کمتر کسی دوست داره اینطوری ازدواج کنه ولی نمی دونم چرا توی دور و اطراف خودم هر ازدواج موفقی می بینم سنتی بوده .

******************

اگر متاهلین داستان آشنایی تون رو بگین اگر هم مجرد هستین جالب ترین داستان آشنایی که شنیدین رو بگین و اینکه دوست دارین چطوری ازدواج کنید .

یه داستان جالب مربوط به یکی از دوستامه که وقتی دبیرستانی بوده با دخترهای فامیل توی حیاط آب بازی می کردن و اتفاقا این دوستم مجبور می شه بره کوچه و دوستاش هم نامردی نمی کنن و درو روش می ببندن .شوهر آینده اش هم همونجا اون رو با طره های افشان مو و در هیبت یه موش آب کشیده میبینه و عاشقش می شه .قلب

 

   + گلبهار ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()