زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

خسته ام

این روزها یه جورایی خیلی خسته ام .زمستون که می شه این حس بد به سراغم می آد که کاش می شد سرکار نمیرفتم و خونه می موندم .بدترین کار اینه که تو یه هوای سرد و احیانا برفی (می گم احیانا چون دیگه جندساله خیلی کم برف می آد )از یه اتاق گرم  مجبور بشی بیرون بیای و بری سرکار .

زمستون بهونه است دلیل اصلی ایناست :قبل تر ها وقتی که خیلی ایده ال فکر می کردم دربرابر این کلمه که "بهترین جا برای یک زن خانه است "خیلی زود جبهه می گرفتم گه مگه زنها چی از مردها کم دارن که باید بشینن کنج خونه ؟

کار من تقریبا کلاس بالایی داره یعنی یه محیط اداری و شاخص داره ولی چیزی که عذابم می ده برخورد با مراجعین مخصوصا از نوع مردش هست  .مردهایی که گاهی اوقات انقدر مودب اند که حال آدم رو بهم میزنن و مخلوطی از هیز بودن در رفتارشون مشاهده می شه و مردهایی که گاهی اوقات  به خودشون اجازه میدن هر رفتاری با یه خانم داشته باشن .فکرش رو بکنین توی یه خونه بزرگ شده باشین که مردهای خانواده از گل نازک تر بهتون نگفته باشن ولی مجبور باشین جایی کار کنید که به خاطر پرستیژ کار باید در برابر هر نوع برخوردی سکوت کنید و دم نزنید . 

حالا فکر میکنم زنهایی که خونه دار هستند زندگی راحت تری دارن چون آقا بالاسر ندارن و مهمتر از همه یه ناز کش هم در اختیارشون هست .چشمک 

   + گلبهار ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()