زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

آرزوهای خبیثانه بربادرفته !

فکر می کنید الان که پاییزه

داره بارون می آد

من هستم و همسری 

رفتیم زیر بارون قدم بزنیم

دل دختر و پسر های مجرد رو آب کنیم ؟!

از این خبرها نیست ...من اینجام و اوشون هم در منزل تشریف دارن ...!

پست مرتبط

   + گلبهار ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بنویسم یا نه ؟!

هیچ وقت نمی شود همه را راضی نگه داشت .هیچ چیز از عاشقانه هایم اینجا ننوشته ام که محکوم می شوم به اینکه متاهلانه نوشته ام و نوشته های قبلی خودم را نقض کرده ام .

وقتی هم تصمیم می گیرم بی خیال عاشقانه ها بشوم یا کمتر بنویسم اینطوری محکوم میشوم -کامنت خانوم یا آقای 22-

نمیشود همه را راضی نگه داشت .

   + گلبهار ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بهار را عاشقم !

گفته بودم پاییز رو دوست ندارم ، به خدا می گم : تو هم گذاشتی گذاشتی این آقای همسر رو توی این فصل فرستادی سراغ من ؟

توی فصلی که کنج بخاری تبدیل میشه به بهشت زمینی ، شبهاش دلگیره و با دوری و دلتنگی آقای همسر دلگیرتر هم میشه ،بیرون رفتن ها و باهم بودن ها کم میشه و ...

اصلا از من می شنوید اگه مثل من و آقای همسر سرمایی هستین توی پاییز و زمستون نامزد نکنید !

+پست نامرتبط اما دوست داشتنی

   + گلبهار ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

میگه چی میشد زمان بر می گشت عقب و  من 25ساله بودم و تو 20ساله ، اون وقت می اومدم خواستگاریت !

همین سوال رو بارها و بارها توی این مدت از همدیگر پرسیده ایم .اینکه چرا ما دوتا که سالهاست توی یک شهر کوچک ساکنیم و بارها و بارها شاید توی خیابان همدیگر را دیده ایم ، از کنار هم رد شده ایم ، من به محله آنها که پر رفت و امد است رفته ام ، خانه دوستم که توی محله آنهاست رفته ام و... چرا حالا به هم رسیده ایم ؟

خدا کارگردان خوبیست ، توی وقت و زمان خودش بازیگرهای فیلمش را به صحنه می آورد و رو در روی هم قرار میدهد !

+ پست مرتبط و دوست داشتنی

   + گلبهار ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مهریه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + گلبهار ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست ؟

دلم می خواد همه کسایی که از ازدواج نا امید شدن و مهمتر از همه از دعا کردن ناامید شدن این پست رو با دقت بخونن :

مثل همه دخترها من هم به ازدواج فکر می کردم اما نه اینکه اولویت زندگیم ازدواج باشه .دانشگاه رفتم بعد از دانشگاه سرکار رفتم و بعد هم فوق لیسانس ،تو همه این سالها به ازدواج فکر می کردم اما اینکه سفت و سخت دعا کنم برای این مسئله ،نه اینطور نبود .

امسال عید جریاناتی پیش اومد که شاید خیلی هاتون ازش مطلع باشین ، یه نفر اومد توی زندگیم که با ایده آل های پیش ساخته من یکی بود ،ابراز علاقه کرد و من هم به قولی درهای قلبم رو به روش باز کردم جوری که این آدم جرات کرد به من بگه :حالا که تو منو دوست داری پس برای خاطر من با خانواده ات بجنگ ،مهریه نخواه ،مهریه ات رو ببخش اگه واقعا عاشقی !

+پست مرتبط و دوست داشتنی

ادامه مطلب
   + گلبهار ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ماجرای من

مشاهده یادداشت خصوصی

   + گلبهار ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خودت را بسپار به خدا !

این روزها به خاطر مهمان بازی های بعد از نامزدی و پاگشا و خرید و این جور مراسم ها فرصت نمی کنم اینجا از ماجرای ازدواجم بنویسم .فقط می توانم به همه مجردها بگویم توی مسئله ازدواج به دست های قوی خدا تکیه بدهید .29سالگی برای یه دختر توی شهرستان یعنی گذشتن از وقت ازدواج ،یعنی نگاه های بد ، حرف و حدیث های جورواجور ، دلسوزی های الکی ، دلم می خواهد بیایم از همه اینها بنویسم و مطمئنم حرفهایم برای همه شما آشنا خواهد بود .

به طور خلاصه اینکه من از یکجایی به بعد من خودم را سپردم دست خدا ،گفتم خدایا من به قاعده های دنیایی کاری ندارم اینکه خیلی ها گفتند دوست پسر پیدا کن برای خودت ،حجابت را کمی شل کن ،پیش دعا نویس برو و ...همه اینها را شنیدم ولی تمام حرفم این بود :من همه چیز رو سپردم به خدا !

دلم می خواهد حرفی را که بارها با خودم تکرار کردم اینجا به شماها هم بگویم :از لطف خدا ناامید نباش!

حرفهایم تمامی ندارد ، منتظر باشید !

   + گلبهار ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آن مرد آمد !

 

                                     تاریخ عقد :4 مهر ، سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه (علیهما السلام )                                                   

+عکس تزیینی است .

   + گلبهار ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()