زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

معمولی !

دخترهای معمولی از نظر من خوشبخت ترن .آنها که نه پدر پولدار و سرشناسی دارند نه قیافه آنجلینا جولی که پا از خانه بیرون نگذاشته پشت سرشان آمبولانس راه بیفتد برای جمع کردن کشته ها و نه موقعیت اجتماعی خاص و دهن پر کن و نه ارث و میراث و نه ...

حداقلش این است که خیالشان راحت است از بابت شریک زندگیشان .اینکه دوستت دارم هایی که می شنوند خالص است ،رنگی از پول و چشم و ابرو و طمع ندارد .

من هم معمولی ام با یک خانواده که خیلی توی شهر شناخته شده نیست با یک قیافه معمولی و یک شغل معمولی

و این شغل معمولی ...

دلم برای همه مردهایی که به هوای یک در آمد میلیونی پاگذاشتند توی زندگی من میسوزد ، انهایی که برایشان پس انداز من مهم تر بود تا اشپزی ام ،آنهایی که مثل بعضی از مردها نگفتند :دوست ندارم زنم شاغل باشه "،انهایی که برای در امد معمولی این شغل معمولی هم نقشه ها کشیدند ، آنهایی که به کاهدان زدند !!

دوست دارم بنشینم توی خانه و منتظر کسی باشم .

+ اینجا را هم بخونید .

   + گلبهار ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گشتم نبود

توی سررسیدم نوشته ام "دنبال یه آدم خاصم "

آدمی که با بقیه آدمها یک فرق بزرگ داشته باشد اینکه گاهی مثل بقیه فکر نکند ، حرف نزند ، زندگی نکند ، گاهی آنجور زندگی کند که فکر می کند درست است .اصلا گاهی آنجور زندگی کند که دلش می خواهد .

خوب یا بد ،خودش باشد !

   + گلبهار ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

برای پنج شنبه ها

از آیت الله بهجت پرسیده شد؛

برای برآورده شدن حوائج کدامیک از نمازهایی که برای حاجت ذکر کرده اند خوب است؟
فرمودند : نماز روز پنجشنبه را فراموش نکنید این برای برآورده شدن حوائج خیلی مهم است.
+ دستورالعملش توی مفاتیح هست .3-4باری خوندم و بیشتر مواقع مشکلم حل شده .خوندنش زیاد سخت نیست .اگه خوندین و حاجت گرفتین برای من هم دعا کنید !

   + گلبهار ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خود مردی

 یک روز از سال را باید به نام ما نامگذاری کنند به نام ما که توی زندگیهایمان جای خالی یک مرد خیلی توی ذوق می زند .مردی که بتوانی به اعتبار حضورش روزهای سخت را تحمل کنی، گاهی بار زندگی را به دستش بدهی و بایستی کنار تا او برایت مردانگی کند.مردی که می تواند پدر باشد ، برادر و یا شوهر ،می تواند باشد ولی نیست واگر هست مردانگی کردن بلد نیست .

جای خالی یک مردتوی زندگی های ما  آنقدر توی ذوق می زند که یاد گرفته ایم جای خالیش را خودمان پر کنیم یاد گرفته ایم  کنار زن وجودمان یک مرد بیافرینیم و پر و بالش بدهیم .آنقدر جای خالی یک مرد که به او تکیه بدهیم و پشت گرمی روزهای سختمان باشد توی ذوقمان زده که خودمان شده ایم مرد زندگیمان ، دستهایمان را قوی کرده ایم برای برداشتن بار زندگی ،تکیه کردن را از یاد برده ایم  از بس که تکیه داده ایم به خودمان به خود ضعیفمان که برای تکیه گاه بودن آفریده نشده برای زنانگی کردن خلق شده ولی یاد گرفته زنانگیهایش را پشت مرد وجودش پنهان کند .

یک روز از تقویم سال باید به نام ما باشد .مثلا اسمش را بگذارند "خود مردی " ، اسم عجیبی ست ولی برای ما که توی زندگیهایمان جای خالی یک مرد خیلی توی ذوق می زند آشناست !

+برای موج وبلاگی لینک زن نوشته ام شما هم برای مرد های زندگیتان -شاید برای مرد وجودخودتان -بنویسید !

+ باز نشر در لینک زن

+بازنشر در مهرخانه

   + گلبهار ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

می خواهم خودم باشم

فامیل مادری و فامیل پدری هر دو از پشت بام افتاده اند !

از کدام طرف مهم نیست .مهم این است که افتاده اند و حالا هر جور شده می خواهند دیگران - و من را - هم از پشت بام بکشند پایین .

از نظر فامیل پدری دختر هر چقدر هم درس بخواهد و مدرک دکتری هم داشته باشد در اخر باید بچه بزاید و کهنه بشوید و قرمه سبزی بار بگذارد پس چه بهتر که به مغزش فشار نیاورد و پول خرج نکند از اول همان کاری را بکند که قرار است بکند ...شوهر کند !

از نظر فامیل پدری پسری که قرار است داماد اینده خانواده شود باید 1- مذکر باشد 2- مذکر باشد و مذکر باشد وووو کار هم داشته  باشد که اگر نداشت حداقل شکم را داشته باشد که یک روز به خاطر فشار گشنگی هم که شده برود سر کار !!

از نظر فامیل مادری سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند !..دختر هیچ فرقی با پسر ندارد ،می تواند درس بخواند ،دانشگاه برود ، سر کار برود ، ماشین و خانه بخرد و...کلا می تواند مرد باشد ! پس وقتی خودش برای خودش یک پا مرد است چه نیازی به شوهر -آقا بالاسر - دارد !

از نظر فامیل مادری شوهر کسی است که تحصیلات عالی داشته باشد ، خوش تیپ و خوش قیافه باشد ،خانه و ماشین  داشته باشد و خوش اخلاق و مومن هم باشد و ...اگر همچین شخصی وجود داشت و به خواستگاری دختر خانواده آمد و مهریه بالا را هم قبول کرد و از هفت خوان گذشت و...شاید جواب دختر بله باشد .

از نظر فامیل پدری من ترشیده ام !چون از پشت میز مدرسه یک راست رفته ام دانشگاه و بعد سرکار و ...بختم را بسته اند و به اندازه یکی دو تا بچه از دخترهای فامیل عقب ترم !

از نظر فامیل مادری چون هنوز مرد ایده ال فامیل به دنیا نیامده و احتمالا هم به دنیا نخواهد آمد ...:حالا وقت داری ! یه وقت نکنه از ترس بی شوهری! ذره ای از معیار های فامیل کوتاه بیایی !

زندگی کردن بین این آدم های از پشت بام افتاده خیلی سخته ..

+نه اغراق بود ، نه طنز بود ...تلخ بود و واقعیت !

   + گلبهار ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یار پسندید مرا اما ...

پس از آنکه آن پسرک هنرمند بیکار خودشیفته از زندگی ما بیرون رفت و ما در طی دو سه روز بلکه هم بیشتر عشق اوشان را در وجودمان با دو دست خفه نمودیم و کشتیم و فهمیدیم که عشق هم عشق های قدیم که تاب و تحملشان بیشتر بود و به راحتی جان به عزرائیل نمی دادند ، یک روز که به خانه مراجعت نمودیم  والده گرامی فرمودند که امروز از برنامه هر روزه الواطی و ولگردی -همان وبگردی خودمان - و خوابیدن تا لنگ غروب ! خبری نیست بلکه باید بپری به پاکستان و غبار از تن بشویی و سرخاب سفیداب نموده بر تخت جلوس کنی که چه خبر ؟!

خواستگار دیگری در راه است !

عرض کردیم :ما در دوره نقاهت آن عشق مرحوم بسر می بریم و درهای ورودی قلبمان را مهر و موم و پلمپ نموده ایم و...

در آخر رضایت خویش را اعلام نموده و هرچه قند و شکلات و شکر در خانه داشتیم به دلمان منتقل نموده و آبش نمودیم که آخ جون !

رسید مژده که مجرد نخواهی ماند!*

پس از چندی چشم انتظاری درب خانه به صدا در آمد و ما که از پستو ! قضایا را رصد می کردیم هرچه رصد کردیم ، هرچه به چشم و چالمان فشار آوردیم در میان مدعوین جنس ذکور مشاهده ننمودیم !

النهایه مطلع شدیم شاهزاده سوار بر اسب ما 38ساله بوده و  در امر خطیر زن گرفتن ریش و قیچی و ایضا اختیار را به خواهر گرامی داده اند و خواهر اوشان  هم با یک نگاه ما را پسند نموده و از جنس و رنگ و مدل اینجانب خوششان آمده اما پرسیدند :سایز بزرگترش رو ندارین ؟!

و والده گرامی فرمودند: نه ..تک سایزه !!

و خواهر اوشان فرمودند : دور می زنیم برمی گردیم !!

 ******

پ.ن:مدیونین فکر کنید من فسقلی ام ! ...اوشان خیلی دراز هستند ماشاالله ! 

   + گلبهار ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شما میدونین ؟

"راه های درمان دهن لقی "

دوسه روزه دارم توی گوگل این سوال بزرگ زندگیم رو سرچ می کنم و  گوگل بدبخت هم هی خودش رو به این سایت و اون سایت میزنه تا بلکه جواب سوال منو بده و ...بیچاره گوگل !

اون وقت شما توقع دارین من جواب این سوال رو بدونم ؟!

نمیشه ! در دهن مردم رو میشه بست ولی در دهن لق من رو نه !!

   + گلبهار ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تشنه باش !

بیشتر آرزوهایم را خدا برآورده کرده .نه که خیال کنید خیلی خوبم یا اینکه همین که امشب آرزو کرده ام فردا صبح خدا آرزوی مورد نظر را کادوپیچ شده برایم پشت در گذاشته .برای هر آرزویی پدرم درآمده و مو سفید کرده ام !

خواسته ام و خدا نداده ، غش و ضعف رفته ام و نداده ، قهر کرده ام و نداده ، غر زده ام و نداده ، نا امید شده ام و نداده و....

بعد فهمیده ام که آرزو ها هم مثل همه چیز این دنیا برای خودشان قاعده و قانون دارند ، برآورده شدنشان حساب و کتاب دارد فهمیده ام که هر آرزویی تا زمانی که روی زبان جا خوش کرده و سر نخورده نرفته توی دل برآورده نمیشه .

آدم تشنه تمام وجودش آب می خواد ، آدم آرزومند هم باید آرزوش رو بیاره توی لحظه به لحظه زندگیش ، روز و شب با اون آرزو زندگی کنه ،براش بجنگه و...

من این قانون رو بارها و بارها تجربه کردم !

امشب آرزوهاتون رو بنویسید و از خدا بخواهید ولی مثل یه تشنه دنبال برآورده شدنش باشید !

بازنشر این پست در لینک زن

   + گلبهار ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گفته بودم به فال اعتقاد ندارم ؟

حافظ شیرازی هم از دست من به ستوه آمد و بر سرم نهیب زد که :هان ای دخترک !

خاک بر سر کن غم ایام را !*

خب بزرگوار چرا نگفتی "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند " یا "یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور !" ، چرا اینقدر خشن ؟!

می رویم که خاک بر سر کنیم غم دنیا را ، باشد که خاک بر سر نشویم !! 

*ساقیا برخیز و در ده جام را        خاک بر سر کن غم ایام را !

   + گلبهار ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

جز آستان توام در جهان پناهی نیست

اگر بگویم برگشتم اما دلم را آنجا جا گذاشتم اغراق است و تکراری .اگر بگویم لحظه به لحظه اش را غرق هاله ای نور بودم و اصلا در فکر  خرید  فلان روسری و کیف و کفش  نبودم دروغ گفته ام .اگر بگویم از امروز صبح قدیسه شده ام حرف خنده داری زده ام .

اما می خواهم بگویم تمام مدتی که در صحن و سرایش قدم میزدم سایه میزبانی اش را حس می کردم ،مهریانی اش را با تمام وجود می فهمیدم ،گوش شنوایش را برای حرفهای تلنبار شده ام میدیدم .

برگشته ام اما بعد از این بزرگترین ترسم این است که نکند آخرین باری باشد که به بهشت زمینی اش راهم داده اند.

+دوست داشتنی ترین عکسی که گرفتم !

++ برای همه تون دعا کردم .نشون به اون نشون که توی نامه به امام نوشتم "حاجت روایی بچه های وبلاگ "

   + گلبهار ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()