زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

اگه بتونم

من و سین سالگرد ازدواج حضرت علی و فاطمه (علیهما السلام ) عقد کردیم .حالا بعد از 6ماه به این فکر می کنم که کجای این زندگی 6ماهه شبیه زندگی حضرت فاطمه بوده ؟

مهریه ام ؟!

من توی خانواده ای نبودم که بتونم بگم مهریه ام باید 14تا سکه باشه و نه بیشتر، نه این تعدادی که الان هست که البته عرفا زیاد هم نیست .

بقیه مراسمم چی ؟

هیچ کدوم ! هیچ کدوم از این روزهای زندگی مشترک شبیه  زندگی حضرت فاطمه نبوده ، چون سین خانواده ای داره که به شدت در قید و بند اینن که برای عروس و پسرشون چیزی کم نذارن که نکنه بعدا مردم پشت  سرشون  چیزی بگن ،چون من خانواده ای دارم که معتقده اگه از پسر کم بخوای ،اگه بگی خرید عید نمی خوای ، اگه فلان مراسم رو نخوای بگیری مردم ....

من و سین هم آنقدر مستقل نیستیم که روی حرف خانواده هایمان بایستیم !

به این فکر می کنم که وقتی با سین زیر یک سقف رفتیم جور دیگه ای زندگی کنم ،دلم می خواد بتونم "حرف مردم " رو از زندگیم حذف کنم !

   + گلبهار ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

جور دیگر

فکر می کردم مثل بقیه دخترها هستم یه دختر معمولی با یه خانواده معمولی و قیافه معمولی و حالا یه شوهر خیلی خیلی معمولی که اونقدر معمولیه که منتظر نیستم توی حرفهای خاله زنکی دوست و آشنا بگن که شوهر فلانی رو می شناسی ؟

آنقدر معمولی هستیم من و سین که نمی توانیم نقل مجالس بشویم !

ولی حالا توی زندگیم یک چیز منحصر بفرد دارم که دلم می خواد با افتخار سرم را بالا بگیرم و بگویمش !

بگم که این دختر معمولی تا بحال همه جهیزیه اش را با حقوق چهارصد هزارتومنی خودش گرفته ، اونقدر ذوق دارم از اینکه می بینم جهیزیه ام داره تکمیل می شه و من باری به دوش پدرم نگذاشتم بابت خرید.

یه دختر معمولی می تونه یه جهیزیه معمولی داشته باشه که نقل مجالس خاله زنک های فامیل نمیشه ولی اون دختر توی دلش قند آب میشه با دیدن دونه به دونه اون وسایل که برای خریدن هر کدوم از اونها به قول استاد نوری "خون دلها خورده است "!

میشه معمولی بود اما جور دیگه ای بود !

   + گلبهار ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از خوشی های کوچک

آخرین باری که سین بدون اینکه ازش بپرسم بهم گفته دوستت دارم را خوب یادم مونده اینکه کجا و کی گفته ،آخرین باری که گفته عزیزم و جانم را یاد نمی آد فکر کنم اصلا نگفته باشه !!

امروز نمی تونست بیاد دنبالم و منو برسونه خونه ، زنگ زده می گه هوا سرده تاکسی پیدا نمی کنی ، به بابام گفتم بیاد دنبالت !!

این کارش مثل دوستت دارم و عزیزم و جانم هایی که انتظار شنیدنش رو دارم قند توی دلم آب می کنه .

   + گلبهار ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

التماس دعا

بعد از سه سال نوشتن توی این وبلاگ ، بذارین یکی از مسایل زندگیم رو که تا حالا اینجا نگفتم بهتون بگم :

ادامه مطلب
   + گلبهار ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()