زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

دیگه تکرار نمیشه !

نمی دونم از کی این طوری شدم .شدم ابر بهاری که تا تقی به توقی می خوره پناه میبرم به اشک ،برای سبک شدن برای خالی شدن ،برای اینکه سنگینی بار غمی که روی دوش هست رو کم کنم شاید !

از سر سجاده شروع شد به گمانم ، همون موقع که بعد از نماز چادرم رو روی سرم می کشیدم و برای خدا درد دل می کردم و برای لوس کردن خودم پیش خدا چند قطره اشک هم می ریختم .

دوست نداشتم کسی اشکهام رو ببینه ، به همین خاطر فین فین کردن هام رو میذاشتم به پای حساسیت فصلی که قرار بود هر چهار فصل سال باهام باشه .

نمی دونم چی شد که گریه ها علنی شد ،  دیگه ترسی نبود که اشکها دیده بشه ، با کوچکترین غم و ناراحتی یا اشک بود یا بغضی که نارس می موند و تبدیل به اشک نمیشد ولی ...

تا تقی به توقی می خوره اشکها سرازیر  میشه فرقی نمی کنه کجا باشم و پیش کی . بزرگترین ایرادی که سین به من می گیره همینه ، همین ضعیف بودن ، حساس بودن ،اشک دم مشک بودن .

خیلی خوبه که اون منو محکم و قوی می خواد ، خیلی خوبه که سعی می کنه یادم بده به جای اشک ریختن ،صبور باشم .کاش صبور باشم !!

   + گلبهار ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

سکوت

روزهای اول بعد از عقد وقتی از دست سین شاکی میشدم ، حرف میزدم ، پشت سرهم و بدون وقفه ،پر از گله و شکایت با چاشنی گریه گاهی !

و سین می گفت :از چیزی که می ترسیدم سرم اومد!

روز اول گفته بود از زن غر غرو بدم میاد !!

این روزها وقتی سین کاری می کند ،حرفی میزند که ناراحت میشوم از دستش ،میروم توی لاک سکوت ،حرفی نمیزنم و گاهی فقط نگاهش می کنم !

سین به صدا در میاد که :وقتی ناراحتی حرف بزن !

* اولین تجربه زندگی مشترکم را بدست آورده ام ،سکوت زن برای مرد گاهی آزاردهنده تر از غر غر کردن می تونه باشه .

   + گلبهار ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بله یا خیر ؟!

رفتن یا نرفتن !

دغدغه جدیدی که این روزها پیدا کرده ام .بعد از ازدواج سرکار بروم یا نه ؟!

خب من 5ساله که دارم میرم سرکار ،5ساله هر روز صبح ساعت 7از خواب بلند شدم و 8 در محل کار حضور بهم رسانیده ام !!

حسرت خواب صبح به دلم مونده ، حسرت رفتن زیر پتو و خوابیدن کنار بخاری توی هوای سرد زمستونی خیلی وقته به دلم مونده ،خیلی وقتها دلم خواسته ساعت 10صبح برم خیابون کنار ویترین مغازه ها وایستیم و هیچی نخرم ولی حس کنم زندگی این موقع روز جریان داره و من لذتش رو نچشیدم !

خیلی وقتها دلم خواسته مهمونی که میرم یا مهمون که داریم بدون اینکه به ساعت نگاه کنم و غصه دیروقت شدن و خواب موندن صبح رو بخورم ،بگم و بخندم .

5ساله دارم میرم سرکار و دستم رو از جیب بابا درآورده ام و گذاشته ام توی جیب خودم ،اما حالا وقتی "سین " برام خرید می کنه بال در میارم حتی اگه اون چیز کوچیک یه لواشک باشه اما حس من حس کسی که  وسایلی که رو چند ساله با خودش این ور و اون ور برده و خسته اش کرده رو داره میده به کسی دیگه که براش بیاره و اون قراره از دور وایسته و با لبخند تماشا کنه !

می خوام سرکار نرم و یاد بگیرم به مردی تکیه کنم .دغدغه رفتن یا نرفتن دارم ،رفتن شاید مساوی با این باشه که "سین " نخواد تکیه گاه باشه شاید به قولی پشتش باد بخوره ! ،من همینی باشم که الان هستم ،یه زن که یاد گرفته به خودش تکیه کنه ولی من دلم برای زن وجود خودم تنگ شده ،برای زنی که لا به لای سند و مدرک و کاغذ و میز و کار گم شده ،دلم برای آرامشی که این سالها نداشته ام تنگ شده ،ارامشی که با استرس کاری با ترس از توبیخ شدن با بگو و مگو های کارمندی و کارفرمایی از بین رفته و ....

برای رفتن سرکار هم وسوسه هایی هست که بعدا می گم .

شما نظرتون چیه؟

+اینجا رو هم بخونید .

+به خاطر فرصت کم ، فقط نظرات رو تایید کردم . خجالت

   + گلبهار ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()