زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

بله یا خیر ؟!

رفتن یا نرفتن !

دغدغه جدیدی که این روزها پیدا کرده ام .بعد از ازدواج سرکار بروم یا نه ؟!

خب من 5ساله که دارم میرم سرکار ،5ساله هر روز صبح ساعت 7از خواب بلند شدم و 8 در محل کار حضور بهم رسانیده ام !!

حسرت خواب صبح به دلم مونده ، حسرت رفتن زیر پتو و خوابیدن کنار بخاری توی هوای سرد زمستونی خیلی وقته به دلم مونده ،خیلی وقتها دلم خواسته ساعت 10صبح برم خیابون کنار ویترین مغازه ها وایستیم و هیچی نخرم ولی حس کنم زندگی این موقع روز جریان داره و من لذتش رو نچشیدم !

خیلی وقتها دلم خواسته مهمونی که میرم یا مهمون که داریم بدون اینکه به ساعت نگاه کنم و غصه دیروقت شدن و خواب موندن صبح رو بخورم ،بگم و بخندم .

5ساله دارم میرم سرکار و دستم رو از جیب بابا درآورده ام و گذاشته ام توی جیب خودم ،اما حالا وقتی "سین " برام خرید می کنه بال در میارم حتی اگه اون چیز کوچیک یه لواشک باشه اما حس من حس کسی که  وسایلی که رو چند ساله با خودش این ور و اون ور برده و خسته اش کرده رو داره میده به کسی دیگه که براش بیاره و اون قراره از دور وایسته و با لبخند تماشا کنه !

می خوام سرکار نرم و یاد بگیرم به مردی تکیه کنم .دغدغه رفتن یا نرفتن دارم ،رفتن شاید مساوی با این باشه که "سین " نخواد تکیه گاه باشه شاید به قولی پشتش باد بخوره ! ،من همینی باشم که الان هستم ،یه زن که یاد گرفته به خودش تکیه کنه ولی من دلم برای زن وجود خودم تنگ شده ،برای زنی که لا به لای سند و مدرک و کاغذ و میز و کار گم شده ،دلم برای آرامشی که این سالها نداشته ام تنگ شده ،ارامشی که با استرس کاری با ترس از توبیخ شدن با بگو و مگو های کارمندی و کارفرمایی از بین رفته و ....

برای رفتن سرکار هم وسوسه هایی هست که بعدا می گم .

شما نظرتون چیه؟

+اینجا رو هم بخونید .

+ گلبهار ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شرح حال

* هنوز خودم را با شرایط جدید وفق نداده ام ،به خاطر همین است که این روزها تمرکز ندارم .به هیچ چیز و هیچ کار دیگری نمی توانم فکر کنم جز این رابطه ای که در آن هستم ، جز آینده ای که ....هیچ وقت اینده اینقدر به نظرم گنگ و مبهم و ترسناک نیامده بود .هیچ وقت اینقدر از اینده نترسیده بودم .از روزهایی که ممکن است برسد و مشکلاتی با خودش بیاورد که نتوانم تحمل کنم .

* سین مرد ایده آل من نیست .یعنی اشتباه است فکر کنیم همه خصوصیات همسرمان لزوما همانی است که ما خواسته ایم .سین خوش اخلاق و مهربان و آرام است و این بزرگترین هدیه ای است که خدا می توانست در وجود مرد زندگی من قرار بدهد .اینکه پدرت تندی هایی داشته باشد که همیشه آرزو داشته باشی مرد زندگیت آرام و صبور و مهربان باشد و به این آرزویت برسی خیلی خوب است .خداراشکر !

* سین رمانتیک نیست و این خیلی خیلی بد است :(

*دانشگاه را ول کرده ام ، شما که غریبه نیستید شهریه اش را ندارم اما ...آقای کارفرما توی دانشگاه آزاد بدون کنکور درس می خواند ، درس می خواند و از نمره های بالایش می گوید.راستش را بخواهید این جور وقتها میگردم دنبال تعریف درستی برای عدالت اجتماعی که قانعم کند که این کلمه افسانه نیست .اگر آقای کارفرما دغدغه شهریه داشت هم می توانست اینقدر خوب درس بخواند . اصلا می توانست درس بخواند یا مثل من عطای درس را به لقایش میبخشید ؟!

*دلم می خواست روزی توی دانشگاه تدریس کنم .دلم می خواست :(

*هنوز بعد از 4ماه وام ازدواج نگرفته ایم و خدا می داند که من چقدر به این وام نیاز دارم.

+ گلبهار ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آنچه می دانیم

فاصله بین آن چیزی که در مورد خوب زندگی کردن می دانیم و چیزهایی که می دانیم و به آن عمل می کنیم زیاد است ؛ یا حداقل در مورد من زیاد است و این اصلا خوب نیست !

+ گلبهار ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شوهر شاعر مسلک می خواستم !

پارسال شب یلدا تنها بودم و چقدر دلم می خواست "او" یی داشتم که برایش انار عاشقانه هایم را دانه کنم !

امسال شب یلدا کنار سین بودم .اما برایش غزل نمی خواندم ،برایم غزل نمی خواند ، انار عاشقانه برایش دانه نمی کردم .به جایش دانه های انار را ریخته بودم توی ظرف های بلور و کنار هم انار می خوردیم .برایش لبو آورده بودم و گفته بودم  به بهشت نخواهم رفت اگر آنجا لبو باشد !

سین شعر بلد نیست ،بلد نیست وقت و بی وقت قربان صدقه چشم و ابروی من برود ، شاعر نیست و شاعر ها رو هم دوست ندارد ، -خوب یا بد - از این نظر مرد ایده آلی نیست .اما کنار او بودن آرامش بخش است و همین کافیه !

+ گلبهار ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چون گفتم نه طلبکار شد !

در جواب درخواست میم که کاری رو ازم می خواست گفتم "نه " ، شهامت به خرج دادم و گفتم نه .شهامت چون نه گفتن مهارتیه که هیچ جا بهمون یاد ندادن .یاد ندادن که همیشه قرار نیست برای محبوب و خوب به نظر رسیدن بله بگیم .میشه نه گفت و شهامت این رو داشت که اخم و تخم های شنونده نه رو تحمل کرد .

فکر می کنم همون قدر که مهمه "نه گفتن " رو یاد بگیریم به همون اندازه هم باید یاد بگیریم نه بشنویم .یاد بگیریم در رابطه با مردم فرق بین وظیفه و لطف رو که گاهی خیلی گنگه و مبهمه بشناسیم .بدونیم اگر کسی هزار بار یه لطفی رو در حق ما می کنه ،برای هزار و یکمین بار حق داره اون لطف رو انجام نده .حق داره بگه "نه ".

نه گفتن و نه شنیدن رو باید یاد بگیریم !

+ گلبهار ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شال برای یار !

برای سین شال میبافتم .هر بار که می آمد خانه مان ، حواسش به این بود که چقدر شال بالا رفته و بعد غر می زد که اینطور که تو می بافی ان شاءالله به زمستان سال بعد میرسه !

پیش خودم می گفتم عوض اینکه ذوق کنه بدتر توی ذوق من می زنه ! ای سین بی ذوق !

من هم سرش منت می گذاشتم که حواست هست دارم برات شال می بافم ؟ و اون می گفت خب همه زنها برای شوهرهاشون می بافن .من هم نامردی نمی کردم "ف" را برایش مثال می زدم که گفته بود "چه کاریه بشینم برای شوهرم شال ببافم .خب بره بخره !"

دیشب پروژه شال تمام شد .همینطور که نشسته بودیم داشتیم پرده نشین را تماشا می کردیم گفت :دستت درد نکنه بابت شال !

موقع رفتن هم خواستم شال را بگذارم توی نایلون تا با خودش ببرد .گفت نایلون نمی خواد میندازم گردنم !

+ گلبهار ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تنهایی

سخته ...خیلی سخته  یه حرفی توی دلت باشه ،یه غصه ای داشته باشی ولی گوشی برای شنیدن نباشه ،سنگ صبوری برای گفتن نباشه ...نه که نباشه ...اونی که  گوش شنوایی برای شنیدن داره نمی تونه باری از روی دوشت برداره ..اونی که می تونه راهی نشونت بده سنگ صبور نیست ،محرم نیست ...

تنها نیستی اما هستی ...تناقض تلخیه !

+حال و روزم این روزها خوب نیست .اگه نیستم دلیلش اینه !

+ گلبهار ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

راه های فرعی رو ولش کن !

دوستی از من در مورد حسم نسبت به ازدواج قبل از اینکه ازدواج کنم پرسیده .اینکه باورهای مثبت داشته ام  یا نه .خودم را توی لباس عروس تصور می کردم یا نه ؟

راستش را بخواهید نه ...من اهل این عقایدی که خیلی این روزها مد شده که به هر چی فکر کنی بهش میرسی نبودم .انرژی مثبت و تابلوی کائنات و این جور حرفها .چندین بار خواستم به زور هم که شده به این حرفها اعتقاد پیدا کنم .مثلا اینکه توی دفتری بنویسم شوهرم چه شکلی ست ، کارش چیست ،کی عروسی می کنیم ،خانه مان چه شکلیست و...راستش بخواهید نوشتم ...خیلی خصوصیات نوشتم که حالا می نشینم فقط به آنها می خندم . البته بعضی هایشان را سین دارد .مثل چشمهای سیاه یا قد 175سانتی و اهل اینترنت و وایبر و ویچت نبودن و...

اینها را نوشتم ولی خودم هم باورشان نکردم .باور نکردم که به صرف نوشتن شوهر دلخواهم را جذب می کنم .

من ایمان قوی ندارم ولی نمی دونم چرا توی این زمینه خیلی به خدا اعتماد داشتم ..اینکه مهم نیست که از نظر خانوادگی معمولی هستم ،اینکه قیافه ام معمولی ست ،پولدار نیستم ،دوست پسر ندارم ....به این قاعده های زمینی اعتقاد نداشتم .همیشه توی همه دعاهایم به خدا حرفم این بود که خدایا توی کسی رو که بهت امید بسته ناامید نمی کنی ..این رو با تمام وجودم باور داشتم ...

فقط ازدواج نیست ...توی همه مسایل زندگی هرجا سفت و سخت به خود خدا تکیه زدم و از بنده های خدا ناامید شدم خدا کمکم کرده ...انرژی مثبت و راز و قانون جذب را بی خیال بشید ...به قولی چرا لقمه رو دور دهنمون بچرخونیم ؟...بریم سراغ اصل کاری ..بریم سراغ خود خدا !

بازنشر در مهرخانه

+ گلبهار ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بدو بدو جایزه !

وبلاگم مهر ماه سه ساله شد!

خیلی بی سرو صدا ! هیچ کدوم از شماها هم یادتون نبود تبریک بگین!..ای بی وفاها !!

اگه حوصله داشتین این سه سال رو بخونین و 3تا پست که به نظرتون دوست داشتنی بوده انتخاب کنید .به قید قرعه به سه نفر جایزه میدم .یادتونه قبلا می گفتم به جان شوهر نداشته ام ،حالا به جان شوهر داشته ام ...نه ...آدم که جون شوهرش رو قسم نمی خوره !...بدون قسم و آیه به سه نفر به عنوان جایزه کتاب داده میشود !

توی پست های آبان و مهر ماه بعضی پست ها که خودم دوستشون داشتم رو گذاشتم شما هم از کل پست های این سه سال انتخاب کنید لطفا !

+ گلبهار ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

4پرس کوبیده قرار بود بدم -به خیر گذشت !

آقای محمد اصغری !

نمی دونید من شمارا چقدر دوست دارم .نه به خاطر اینکه جور خاصی گزارش می دهید ،نه به خاطر صمیمیت و خودمانی بودنتان با بیننده ،نه به خاطر پیش بینی های خوبتان -خداییش این روزها هوا خوبه فقط اگه ممکنه گرمای خورشید رو یه مقدار بیشترش کنید ! -و نه به خاطر خیلی چیزهایی دیگر 

شما را دوست دارم به خاطر اینکه باعث شدید امشب توی شرط بندی با سین ،برنده بشم و احتمالا تا چند روز آینده جایزه ام رو هم دریافت می کنم .

جاتون خالی سر سفره شام ،طبق معمول تلویزیون روشن بود و جنابعالی تشریف آوردین و شروع کردین به گزارش دادن ،کاری ندارم چی گفتین اما بحث این شد که شما چند سالتان است .من گفتم سن شما باید یه عددی باشد بین 43-44-45 و سین گفت بین 48-53!!

شما به بزرگی خودتون ببخشید که اینقدر سن شمارو زیاد کرد شرمنده !!

بعد از تخمین زدن ،با یه جستجوی ساده توی اینترنت ،برهمگان ثابت شد که من چقدر باهوشم !

سین قیافه اش اینطوری تعجبشده بود و دایم می پرسید شانسی گفتی ؟ از کجا می دونستی ؟!

خلاصه اینکه شما خیلی خیلی گزارشگر خوبی هستین !

+ پست نامرتبط اما دوست داشتنی  .

+ گلبهار ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

← صفحه بعد