زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

شال برای یار !

برای سین شال میبافتم .هر بار که می آمد خانه مان ، حواسش به این بود که چقدر شال بالا رفته و بعد غر می زد که اینطور که تو می بافی ان شاءالله به زمستان سال بعد میرسه !

پیش خودم می گفتم عوض اینکه ذوق کنه بدتر توی ذوق من می زنه ! ای سین بی ذوق !

من هم سرش منت می گذاشتم که حواست هست دارم برات شال می بافم ؟ و اون می گفت خب همه زنها برای شوهرهاشون می بافن .من هم نامردی نمی کردم "ف" را برایش مثال می زدم که گفته بود "چه کاریه بشینم برای شوهرم شال ببافم .خب بره بخره !"

دیشب پروژه شال تمام شد .همینطور که نشسته بودیم داشتیم پرده نشین را تماشا می کردیم گفت :دستت درد نکنه بابت شال !

موقع رفتن هم خواستم شال را بگذارم توی نایلون تا با خودش ببرد .گفت نایلون نمی خواد میندازم گردنم !

+ گلبهار ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تنهایی

سخته ...خیلی سخته  یه حرفی توی دلت باشه ،یه غصه ای داشته باشی ولی گوشی برای شنیدن نباشه ،سنگ صبوری برای گفتن نباشه ...نه که نباشه ...اونی که  گوش شنوایی برای شنیدن داره نمی تونه باری از روی دوشت برداره ..اونی که می تونه راهی نشونت بده سنگ صبور نیست ،محرم نیست ...

تنها نیستی اما هستی ...تناقض تلخیه !

+حال و روزم این روزها خوب نیست .اگه نیستم دلیلش اینه !

+ گلبهار ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

راه های فرعی رو ولش کن !

دوستی از من در مورد حسم نسبت به ازدواج قبل از اینکه ازدواج کنم پرسیده .اینکه باورهای مثبت داشته ام  یا نه .خودم را توی لباس عروس تصور می کردم یا نه ؟

راستش را بخواهید نه ...من اهل این عقایدی که خیلی این روزها مد شده که به هر چی فکر کنی بهش میرسی نبودم .انرژی مثبت و تابلوی کائنات و این جور حرفها .چندین بار خواستم به زور هم که شده به این حرفها اعتقاد پیدا کنم .مثلا اینکه توی دفتری بنویسم شوهرم چه شکلی ست ، کارش چیست ،کی عروسی می کنیم ،خانه مان چه شکلیست و...راستش بخواهید نوشتم ...خیلی خصوصیات نوشتم که حالا می نشینم فقط به آنها می خندم . البته بعضی هایشان را سین دارد .مثل چشمهای سیاه یا قد 175سانتی و اهل اینترنت و وایبر و ویچت نبودن و...

اینها را نوشتم ولی خودم هم باورشان نکردم .باور نکردم که به صرف نوشتن شوهر دلخواهم را جذب می کنم .

من ایمان قوی ندارم ولی نمی دونم چرا توی این زمینه خیلی به خدا اعتماد داشتم ..اینکه مهم نیست که از نظر خانوادگی معمولی هستم ،اینکه قیافه ام معمولی ست ،پولدار نیستم ،دوست پسر ندارم ....به این قاعده های زمینی اعتقاد نداشتم .همیشه توی همه دعاهایم به خدا حرفم این بود که خدایا توی کسی رو که بهت امید بسته ناامید نمی کنی ..این رو با تمام وجودم باور داشتم ...

فقط ازدواج نیست ...توی همه مسایل زندگی هرجا سفت و سخت به خود خدا تکیه زدم و از بنده های خدا ناامید شدم خدا کمکم کرده ...انرژی مثبت و راز و قانون جذب را بی خیال بشید ...به قولی چرا لقمه رو دور دهنمون بچرخونیم ؟...بریم سراغ اصل کاری ..بریم سراغ خود خدا !

+ گلبهار ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بدو بدو جایزه !

وبلاگم مهر ماه سه ساله شد!

خیلی بی سرو صدا ! هیچ کدوم از شماها هم یادتون نبود تبریک بگین!..ای بی وفاها !!

اگه حوصله داشتین این سه سال رو بخونین و 3تا پست که به نظرتون دوست داشتنی بوده انتخاب کنید .به قید قرعه به سه نفر جایزه میدم .یادتونه قبلا می گفتم به جان شوهر نداشته ام ،حالا به جان شوهر داشته ام ...نه ...آدم که جون شوهرش رو قسم نمی خوره !...بدون قسم و آیه به سه نفر به عنوان جایزه کتاب داده میشود !

توی پست های آبان و مهر ماه بعضی پست ها که خودم دوستشون داشتم رو گذاشتم شما هم از کل پست های این سه سال انتخاب کنید لطفا !

+ گلبهار ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

4پرس کوبیده قرار بود بدم -به خیر گذشت !

آقای محمد اصغری !

نمی دونید من شمارا چقدر دوست دارم .نه به خاطر اینکه جور خاصی گزارش می دهید ،نه به خاطر صمیمیت و خودمانی بودنتان با بیننده ،نه به خاطر پیش بینی های خوبتان -خداییش این روزها هوا خوبه فقط اگه ممکنه گرمای خورشید رو یه مقدار بیشترش کنید ! -و نه به خاطر خیلی چیزهایی دیگر 

شما را دوست دارم به خاطر اینکه باعث شدید امشب توی شرط بندی با سین ،برنده بشم و احتمالا تا چند روز آینده جایزه ام رو هم دریافت می کنم .

جاتون خالی سر سفره شام ،طبق معمول تلویزیون روشن بود و جنابعالی تشریف آوردین و شروع کردین به گزارش دادن ،کاری ندارم چی گفتین اما بحث این شد که شما چند سالتان است .من گفتم سن شما باید یه عددی باشد بین 43-44-45 و سین گفت بین 48-53!!

شما به بزرگی خودتون ببخشید که اینقدر سن شمارو زیاد کرد شرمنده !!

بعد از تخمین زدن ،با یه جستجوی ساده توی اینترنت ،برهمگان ثابت شد که من چقدر باهوشم !

سین قیافه اش اینطوری تعجبشده بود و دایم می پرسید شانسی گفتی ؟ از کجا می دونستی ؟!

خلاصه اینکه شما خیلی خیلی گزارشگر خوبی هستین !

+ پست نامرتبط اما دوست داشتنی  .

+ گلبهار ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مقایسه ممنوع !

" هیچ وقت ...هیچ وقت ....هیچ وقت زندگی و همسر خودتون رو با زندگی و همسر اطرافیان و دوستان مقایسه نکنید "

جمله قشنگیه که خیلی راحت به زبون می آد ،خیلی راحت نوشته میشه اما ...هرکسی نمی تونه بهش عمل کنه .توی دوره مجردی خیلی خیلی کم خودم و پدر و مادرم را با بقیه مقایسه می کردم و چون مقایسه نمی کردم طبیعتا درد سرهام هم کمتر بود ،کاری نداشتم به اینکه چرا فلان دوستم این همه دست و بالش برای خرید بازه و من نمی تونم اونقدر ولخرج باشم ، که چرا فلانی اینقدر با پدرش رابطه خوبی داره و من  فقط در حد حرفهای معمولی میتونستم با پدرم رابطه برقرار کنم .چرا ما فلان وسیله رو نداریم و دیگری داره و ...توی دوره مجردی تا حدودی تونسته بودم اون حدیثی که مضمونش اینه که در مسایل مادی به پایین تر از خودتون نگاه کنید رو عملی کنم توی زندگی و واقعا حسرتها و غصه هام کمتر شده بود ، من خانواده ام ، پدر و مادرم ،قیافه ام، شرایط مالی مون رو همونطور که هست قبول کرده بودم و باهاش کنار اومده بودم .

اما توی زندگی متاهلی ،می دونم ولی عمل نمی کنم ...می دونم که مقایسه مثل موریانه درخت زندگی رو از ریشه می خوره و نابود می کنه اما دایم دارم "سین " -اول اسم آقای همسر - رو با شوهر دوستم مقایسه می کنم ، که چرا هر روز بهم زنگ نمی زنه ،چرا هر روز خونه مون نمی آد و چرا و چرا ...

شما هم اگه متاهلین ، اگه مجردین ،فرقی نداره ،اگه تونستین به این جمله عمل کنید ...منم می خوام تمرین کنم که دست از مقایسه بردارم ،اگه  خوشبختی رو می خوام  باید سین رو همونطور که هست با همه خوبی ها و بدی هاش قبول کنم .

+ پست نامرتبط اما دوست داشتنی

+ گلبهار ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

می دونم مردها اینطوری ان ،ولی ...

خیر سرت کلی کتاب روانشناسی خوانده باشی  و سخنرانی گوش داده باشی من باب تفاوت های مردان و زنان ،مثلا این را هزار بار خوانده  و شنیده باشی که مردها در ابراز احساسات ضعیفند ، محبتشان را با رفتار نشان میدهند نه با دو سه تا کلمه قربانت بروم و بمیرم برایت و تو عشق گوگولی مگولی من هستی و ...

بعد همین تو با همه ادعای دانستن و خواندن و شنیدن این جور تفاوت ها ،بزرگترین مشکل زندگیت این باشد که چرا آقای همسر مثل تو احساساتی نیست ،چرا وقت و بی وقت قربان صدقه قد و بالا و چشم و ابرویت نمی رود ؟! ها ؟ واقعا چرا ؟!عصبانی

+پست نامرتبط اما دوست داشتنی

+ گلبهار ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خودم ، بی پرده

نمیدونم از کی شروع شد ،به گمانم به خاطر درسی بود که توی کتاب دوره راهنمایی داشتیم در مورد خاطره نویسی و یا سریال "دنیای شیرین " و بعد تر "دنیای شیرین دریا " که حالا بعد از گذشت چندسال من سه تا دفتر دارم که پرند از اتفاقات ریز و درشت زندگیم .روزهای اول توی 12سالگی که شروع کردم به نوشتن ،کوچکترین اتفاقی توی دفتر قفل دار خاطراتم نوشته میشد از نگاه معنادار پسر همسایه گرفته تا احساس بچه گانه ای که به اون داشتم ،هر چقدر بزرگتر که شدم شکل خاطره نویسیم عوض شد و تبدیل شد به نوشتن احساسات بدون اینکه اتفاق خاصی توی دنیای بیرون افتاده باشه ،حرفهای دلم رو ،احساساتم رو ،توقعاتم رو از زندگی توی این دفتر ها نوشتم .

به این فکر می کنم که سرنوشت این دفترها بعد از اینکه رفتم خونه خودم چی میشه ؟! شهامت این رو ندارم که این دفتر ها رو بدم دست همسرجان که همه رو بخونه ،تصور این رو بکنید که کسی از همه افکار شما ،حتی از خصوصی ترین لحظه هایی که داشتین بین خودتون و خدا باخبر بشه ،سخته !

اینکه روحت رو عریان کنی و در معرض نمایش بذاری ترسناکه !!

+پست نامرتبط اما دوست داشتنی

+ گلبهار ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نذری =؟

ما ملت گرسنه ای هستیم ؟!...ما دغدغه مان فقط پر کردن شکم است ؟!....لابد هستیم که نذری دادن هایمان خلاصه میشود توی برنج و گوشت و شیر و چایی و...

مخالف این جور نذری دادن ها نیستم ،هستند آدمهایی که به نان شبشان هم محتاجند و محرم و صفر که میشود پای ثابت صفهای نذری می شوند ، ولی تا چه حد ،تا چه اندازه ؟!

اینکه یخچالهایمان پر بشود از ظرف های یکبار مصرف غذا ؟...تا جان در بدن داریم غذا بگیریم و بخوریم ؟! که اگر معده مان جا داشت بخوریم و بقیه را حواله سطلهای زباله کنیم ؟..به جایی برسیم که حتی صبحانه را هم قیمه بخوریم ؟!! 

خیلی ها هم هستند که به نان شبشان محتاج نیستند ، پول غذا و آب و نان را دارند اما دانشجویی دارند که دغدغه شهریه دارد نه درس ، مریضی دارند که بیشتر از اینکه درد تن داشته باشد درد دارو دارد ، دغدغه سقف بالای سر دارند و...

کاش این پولهایی که به نام نذری توی سطل زباله میرود گرهی از زندگی آدمی باز کند ...کاش نذری را مساوی با غذا ندانیم ...

 +پست نامرتبط اما دوست داشتنی

+ گلبهار ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ترجیحا اولویه باشه !!

می گم دعایی ، وردی ، ذکری نیست که بخونی و برات غذای نذری بیارن ؟!!

بوی غذای نذری می آد ولی خودش نمی آد ! 

+ نذری یاب !!

+ گلبهار ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

← صفحه بعد