زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

از خوشی های کوچک

آخرین باری که سین بدون اینکه ازش بپرسم بهم گفته دوستت دارم را خوب یادم مونده اینکه کجا و کی گفته ،آخرین باری که گفته عزیزم و جانم را یاد نمی آد فکر کنم اصلا نگفته باشه !!

امروز نمی تونست بیاد دنبالم و منو برسونه خونه ، زنگ زده می گه هوا سرده تاکسی پیدا نمی کنی ، به بابام گفتم بیاد دنبالت !!

این کارش مثل دوستت دارم و عزیزم و جانم هایی که انتظار شنیدنش رو دارم قند توی دلم آب می کنه .

+ گلبهار ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

التماس دعا

بعد از سه سال نوشتن توی این وبلاگ ، بذارین یکی از مسایل زندگیم رو که تا حالا اینجا نگفتم بهتون بگم :

ادامه مطلب
+ گلبهار ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دیگه تکرار نمیشه !

نمی دونم از کی این طوری شدم .شدم ابر بهاری که تا تقی به توقی می خوره پناه میبرم به اشک ،برای سبک شدن برای خالی شدن ،برای اینکه سنگینی بار غمی که روی دوش هست رو کم کنم شاید !

از سر سجاده شروع شد به گمانم ، همون موقع که بعد از نماز چادرم رو روی سرم می کشیدم و برای خدا درد دل می کردم و برای لوس کردن خودم پیش خدا چند قطره اشک هم می ریختم .

دوست نداشتم کسی اشکهام رو ببینه ، به همین خاطر فین فین کردن هام رو میذاشتم به پای حساسیت فصلی که قرار بود هر چهار فصل سال باهام باشه .

نمی دونم چی شد که گریه ها علنی شد ،  دیگه ترسی نبود که اشکها دیده بشه ، با کوچکترین غم و ناراحتی یا اشک بود یا بغضی که نارس می موند و تبدیل به اشک نمیشد ولی ...

تا تقی به توقی می خوره اشکها سرازیر  میشه فرقی نمی کنه کجا باشم و پیش کی . بزرگترین ایرادی که سین به من می گیره همینه ، همین ضعیف بودن ، حساس بودن ،اشک دم مشک بودن .

خیلی خوبه که اون منو محکم و قوی می خواد ، خیلی خوبه که سعی می کنه یادم بده به جای اشک ریختن ،صبور باشم .کاش صبور باشم !!

+ گلبهار ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

سکوت

روزهای اول بعد از عقد وقتی از دست سین شاکی میشدم ، حرف میزدم ، پشت سرهم و بدون وقفه ،پر از گله و شکایت با چاشنی گریه گاهی !

و سین می گفت :از چیزی که می ترسیدم سرم اومد!

روز اول گفته بود از زن غر غرو بدم میاد !!

این روزها وقتی سین کاری می کند ،حرفی میزند که ناراحت میشوم از دستش ،میروم توی لاک سکوت ،حرفی نمیزنم و گاهی فقط نگاهش می کنم !

سین به صدا در میاد که :وقتی ناراحتی حرف بزن !

* اولین تجربه زندگی مشترکم را بدست آورده ام ،سکوت زن برای مرد گاهی آزاردهنده تر از غر غر کردن می تونه باشه .

+ گلبهار ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بله یا خیر ؟!

رفتن یا نرفتن !

دغدغه جدیدی که این روزها پیدا کرده ام .بعد از ازدواج سرکار بروم یا نه ؟!

خب من 5ساله که دارم میرم سرکار ،5ساله هر روز صبح ساعت 7از خواب بلند شدم و 8 در محل کار حضور بهم رسانیده ام !!

حسرت خواب صبح به دلم مونده ، حسرت رفتن زیر پتو و خوابیدن کنار بخاری توی هوای سرد زمستونی خیلی وقته به دلم مونده ،خیلی وقتها دلم خواسته ساعت 10صبح برم خیابون کنار ویترین مغازه ها وایستیم و هیچی نخرم ولی حس کنم زندگی این موقع روز جریان داره و من لذتش رو نچشیدم !

خیلی وقتها دلم خواسته مهمونی که میرم یا مهمون که داریم بدون اینکه به ساعت نگاه کنم و غصه دیروقت شدن و خواب موندن صبح رو بخورم ،بگم و بخندم .

5ساله دارم میرم سرکار و دستم رو از جیب بابا درآورده ام و گذاشته ام توی جیب خودم ،اما حالا وقتی "سین " برام خرید می کنه بال در میارم حتی اگه اون چیز کوچیک یه لواشک باشه اما حس من حس کسی که  وسایلی که رو چند ساله با خودش این ور و اون ور برده و خسته اش کرده رو داره میده به کسی دیگه که براش بیاره و اون قراره از دور وایسته و با لبخند تماشا کنه !

می خوام سرکار نرم و یاد بگیرم به مردی تکیه کنم .دغدغه رفتن یا نرفتن دارم ،رفتن شاید مساوی با این باشه که "سین " نخواد تکیه گاه باشه شاید به قولی پشتش باد بخوره ! ،من همینی باشم که الان هستم ،یه زن که یاد گرفته به خودش تکیه کنه ولی من دلم برای زن وجود خودم تنگ شده ،برای زنی که لا به لای سند و مدرک و کاغذ و میز و کار گم شده ،دلم برای آرامشی که این سالها نداشته ام تنگ شده ،ارامشی که با استرس کاری با ترس از توبیخ شدن با بگو و مگو های کارمندی و کارفرمایی از بین رفته و ....

برای رفتن سرکار هم وسوسه هایی هست که بعدا می گم .

شما نظرتون چیه؟

+اینجا رو هم بخونید .

+به خاطر فرصت کم ، فقط نظرات رو تایید کردم . خجالت

+ گلبهار ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شرح حال

* هنوز خودم را با شرایط جدید وفق نداده ام ،به خاطر همین است که این روزها تمرکز ندارم .به هیچ چیز و هیچ کار دیگری نمی توانم فکر کنم جز این رابطه ای که در آن هستم ، جز آینده ای که ....هیچ وقت اینده اینقدر به نظرم گنگ و مبهم و ترسناک نیامده بود .هیچ وقت اینقدر از اینده نترسیده بودم .از روزهایی که ممکن است برسد و مشکلاتی با خودش بیاورد که نتوانم تحمل کنم .

* سین مرد ایده آل من نیست .یعنی اشتباه است فکر کنیم همه خصوصیات همسرمان لزوما همانی است که ما خواسته ایم .سین خوش اخلاق و مهربان و آرام است و این بزرگترین هدیه ای است که خدا می توانست در وجود مرد زندگی من قرار بدهد .اینکه پدرت تندی هایی داشته باشد که همیشه آرزو داشته باشی مرد زندگیت آرام و صبور و مهربان باشد و به این آرزویت برسی خیلی خوب است .خداراشکر !

* سین رمانتیک نیست و این خیلی خیلی بد است :(

*دانشگاه را ول کرده ام ، شما که غریبه نیستید شهریه اش را ندارم اما ...آقای کارفرما توی دانشگاه آزاد بدون کنکور درس می خواند ، درس می خواند و از نمره های بالایش می گوید.راستش را بخواهید این جور وقتها میگردم دنبال تعریف درستی برای عدالت اجتماعی که قانعم کند که این کلمه افسانه نیست .اگر آقای کارفرما دغدغه شهریه داشت هم می توانست اینقدر خوب درس بخواند . اصلا می توانست درس بخواند یا مثل من عطای درس را به لقایش میبخشید ؟!

*دلم می خواست روزی توی دانشگاه تدریس کنم .دلم می خواست :(

*هنوز بعد از 4ماه وام ازدواج نگرفته ایم و خدا می داند که من چقدر به این وام نیاز دارم.

+ گلبهار ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آنچه می دانیم

فاصله بین آن چیزی که در مورد خوب زندگی کردن می دانیم و چیزهایی که می دانیم و به آن عمل می کنیم زیاد است ؛ یا حداقل در مورد من زیاد است و این اصلا خوب نیست !

+ گلبهار ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شوهر شاعر مسلک می خواستم !

پارسال شب یلدا تنها بودم و چقدر دلم می خواست "او" یی داشتم که برایش انار عاشقانه هایم را دانه کنم !

امسال شب یلدا کنار سین بودم .اما برایش غزل نمی خواندم ،برایم غزل نمی خواند ، انار عاشقانه برایش دانه نمی کردم .به جایش دانه های انار را ریخته بودم توی ظرف های بلور و کنار هم انار می خوردیم .برایش لبو آورده بودم و گفته بودم  به بهشت نخواهم رفت اگر آنجا لبو باشد !

سین شعر بلد نیست ،بلد نیست وقت و بی وقت قربان صدقه چشم و ابروی من برود ، شاعر نیست و شاعر ها رو هم دوست ندارد ، -خوب یا بد - از این نظر مرد ایده آلی نیست .اما کنار او بودن آرامش بخش است و همین کافیه !

+ گلبهار ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چون گفتم نه طلبکار شد !

در جواب درخواست میم که کاری رو ازم می خواست گفتم "نه " ، شهامت به خرج دادم و گفتم نه .شهامت چون نه گفتن مهارتیه که هیچ جا بهمون یاد ندادن .یاد ندادن که همیشه قرار نیست برای محبوب و خوب به نظر رسیدن بله بگیم .میشه نه گفت و شهامت این رو داشت که اخم و تخم های شنونده نه رو تحمل کرد .

فکر می کنم همون قدر که مهمه "نه گفتن " رو یاد بگیریم به همون اندازه هم باید یاد بگیریم نه بشنویم .یاد بگیریم در رابطه با مردم فرق بین وظیفه و لطف رو که گاهی خیلی گنگه و مبهمه بشناسیم .بدونیم اگر کسی هزار بار یه لطفی رو در حق ما می کنه ،برای هزار و یکمین بار حق داره اون لطف رو انجام نده .حق داره بگه "نه ".

نه گفتن و نه شنیدن رو باید یاد بگیریم !

+ گلبهار ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شال برای یار !

برای سین شال میبافتم .هر بار که می آمد خانه مان ، حواسش به این بود که چقدر شال بالا رفته و بعد غر می زد که اینطور که تو می بافی ان شاءالله به زمستان سال بعد میرسه !

پیش خودم می گفتم عوض اینکه ذوق کنه بدتر توی ذوق من می زنه ! ای سین بی ذوق !

من هم سرش منت می گذاشتم که حواست هست دارم برات شال می بافم ؟ و اون می گفت خب همه زنها برای شوهرهاشون می بافن .من هم نامردی نمی کردم "ف" را برایش مثال می زدم که گفته بود "چه کاریه بشینم برای شوهرم شال ببافم .خب بره بخره !"

دیشب پروژه شال تمام شد .همینطور که نشسته بودیم داشتیم پرده نشین را تماشا می کردیم گفت :دستت درد نکنه بابت شال !

موقع رفتن هم خواستم شال را بگذارم توی نایلون تا با خودش ببرد .گفت نایلون نمی خواد میندازم گردنم !

+ گلبهار ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

← صفحه بعد