زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

بدو بدو جایزه !

وبلاگم مهر ماه سه ساله شد!

خیلی بی سرو صدا ! هیچ کدوم از شماها هم یادتون نبود تبریک بگین!..ای بی وفاها !!

اگه حوصله داشتین این سه سال رو بخونین و 3تا پست که به نظرتون دوست داشتنی بوده انتخاب کنید .به قید قرعه به سه نفر جایزه میدم .یادتونه قبلا می گفتم به جان شوهر نداشته ام ،حالا به جان شوهر داشته ام ...نه ...آدم که جون شوهرش رو قسم نمی خوره !...بدون قسم و آیه به سه نفر به عنوان جایزه کتاب داده میشود !

توی پست های آبان و مهر ماه بعضی پست ها که خودم دوستشون داشتم رو گذاشتم شما هم از کل پست های این سه سال انتخاب کنید لطفا !

+ گلبهار ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

4پرس کوبیده قرار بود بدم -به خیر گذشت !

آقای محمد اصغری !

نمی دونید من شمارا چقدر دوست دارم .نه به خاطر اینکه جور خاصی گزارش می دهید ،نه به خاطر صمیمیت و خودمانی بودنتان با بیننده ،نه به خاطر پیش بینی های خوبتان -خداییش این روزها هوا خوبه فقط اگه ممکنه گرمای خورشید رو یه مقدار بیشترش کنید ! -و نه به خاطر خیلی چیزهایی دیگر 

شما را دوست دارم به خاطر اینکه باعث شدید امشب توی شرط بندی با سین ،برنده بشم و احتمالا تا چند روز آینده جایزه ام رو هم دریافت می کنم .

جاتون خالی سر سفره شام ،طبق معمول تلویزیون روشن بود و جنابعالی تشریف آوردین و شروع کردین به گزارش دادن ،کاری ندارم چی گفتین اما بحث این شد که شما چند سالتان است .من گفتم سن شما باید یه عددی باشد بین 43-44-45 و سین گفت بین 48-53!!

شما به بزرگی خودتون ببخشید که اینقدر سن شمارو زیاد کرد شرمنده !!

بعد از تخمین زدن ،با یه جستجوی ساده توی اینترنت ،برهمگان ثابت شد که من چقدر باهوشم !

سین قیافه اش اینطوری تعجبشده بود و دایم می پرسید شانسی گفتی ؟ از کجا می دونستی ؟!

خلاصه اینکه شما خیلی خیلی گزارشگر خوبی هستین !

+ پست نامرتبط اما دوست داشتنی  .

+ گلبهار ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مقایسه ممنوع !

" هیچ وقت ...هیچ وقت ....هیچ وقت زندگی و همسر خودتون رو با زندگی و همسر اطرافیان و دوستان مقایسه نکنید "

جمله قشنگیه که خیلی راحت به زبون می آد ،خیلی راحت نوشته میشه اما ...هرکسی نمی تونه بهش عمل کنه .توی دوره مجردی خیلی خیلی کم خودم و پدر و مادرم را با بقیه مقایسه می کردم و چون مقایسه نمی کردم طبیعتا درد سرهام هم کمتر بود ،کاری نداشتم به اینکه چرا فلان دوستم این همه دست و بالش برای خرید بازه و من نمی تونم اونقدر ولخرج باشم ، که چرا فلانی اینقدر با پدرش رابطه خوبی داره و من  فقط در حد حرفهای معمولی میتونستم با پدرم رابطه برقرار کنم .چرا ما فلان وسیله رو نداریم و دیگری داره و ...توی دوره مجردی تا حدودی تونسته بودم اون حدیثی که مضمونش اینه که در مسایل مادی به پایین تر از خودتون نگاه کنید رو عملی کنم توی زندگی و واقعا حسرتها و غصه هام کمتر شده بود ، من خانواده ام ، پدر و مادرم ،قیافه ام، شرایط مالی مون رو همونطور که هست قبول کرده بودم و باهاش کنار اومده بودم .

اما توی زندگی متاهلی ،می دونم ولی عمل نمی کنم ...می دونم که مقایسه مثل موریانه درخت زندگی رو از ریشه می خوره و نابود می کنه اما دایم دارم "سین " -اول اسم آقای همسر - رو با شوهر دوستم مقایسه می کنم ، که چرا هر روز بهم زنگ نمی زنه ،چرا هر روز خونه مون نمی آد و چرا و چرا ...

شما هم اگه متاهلین ، اگه مجردین ،فرقی نداره ،اگه تونستین به این جمله عمل کنید ...منم می خوام تمرین کنم که دست از مقایسه بردارم ،اگه  خوشبختی رو می خوام  باید سین رو همونطور که هست با همه خوبی ها و بدی هاش قبول کنم .

+ پست نامرتبط اما دوست داشتنی

+ گلبهار ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

می دونم مردها اینطوری ان ،ولی ...

خیر سرت کلی کتاب روانشناسی خوانده باشی  و سخنرانی گوش داده باشی من باب تفاوت های مردان و زنان ،مثلا این را هزار بار خوانده  و شنیده باشی که مردها در ابراز احساسات ضعیفند ، محبتشان را با رفتار نشان میدهند نه با دو سه تا کلمه قربانت بروم و بمیرم برایت و تو عشق گوگولی مگولی من هستی و ...

بعد همین تو با همه ادعای دانستن و خواندن و شنیدن این جور تفاوت ها ،بزرگترین مشکل زندگیت این باشد که چرا آقای همسر مثل تو احساساتی نیست ،چرا وقت و بی وقت قربان صدقه قد و بالا و چشم و ابرویت نمی رود ؟! ها ؟ واقعا چرا ؟!عصبانی

+پست نامرتبط اما دوست داشتنی

+ گلبهار ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خودم ، بی پرده

نمیدونم از کی شروع شد ،به گمانم به خاطر درسی بود که توی کتاب دوره راهنمایی داشتیم در مورد خاطره نویسی و یا سریال "دنیای شیرین " و بعد تر "دنیای شیرین دریا " که حالا بعد از گذشت چندسال من سه تا دفتر دارم که پرند از اتفاقات ریز و درشت زندگیم .روزهای اول توی 12سالگی که شروع کردم به نوشتن ،کوچکترین اتفاقی توی دفتر قفل دار خاطراتم نوشته میشد از نگاه معنادار پسر همسایه گرفته تا احساس بچه گانه ای که به اون داشتم ،هر چقدر بزرگتر که شدم شکل خاطره نویسیم عوض شد و تبدیل شد به نوشتن احساسات بدون اینکه اتفاق خاصی توی دنیای بیرون افتاده باشه ،حرفهای دلم رو ،احساساتم رو ،توقعاتم رو از زندگی توی این دفتر ها نوشتم .

به این فکر می کنم که سرنوشت این دفترها بعد از اینکه رفتم خونه خودم چی میشه ؟! شهامت این رو ندارم که این دفتر ها رو بدم دست همسرجان که همه رو بخونه ،تصور این رو بکنید که کسی از همه افکار شما ،حتی از خصوصی ترین لحظه هایی که داشتین بین خودتون و خدا باخبر بشه ،سخته !

اینکه روحت رو عریان کنی و در معرض نمایش بذاری ترسناکه !!

+پست نامرتبط اما دوست داشتنی

+ گلبهار ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نذری =؟

ما ملت گرسنه ای هستیم ؟!...ما دغدغه مان فقط پر کردن شکم است ؟!....لابد هستیم که نذری دادن هایمان خلاصه میشود توی برنج و گوشت و شیر و چایی و...

مخالف این جور نذری دادن ها نیستم ،هستند آدمهایی که به نان شبشان هم محتاجند و محرم و صفر که میشود پای ثابت صفهای نذری می شوند ، ولی تا چه حد ،تا چه اندازه ؟!

اینکه یخچالهایمان پر بشود از ظرف های یکبار مصرف غذا ؟...تا جان در بدن داریم غذا بگیریم و بخوریم ؟! که اگر معده مان جا داشت بخوریم و بقیه را حواله سطلهای زباله کنیم ؟..به جایی برسیم که حتی صبحانه را هم قیمه بخوریم ؟!! 

خیلی ها هم هستند که به نان شبشان محتاج نیستند ، پول غذا و آب و نان را دارند اما دانشجویی دارند که دغدغه شهریه دارد نه درس ، مریضی دارند که بیشتر از اینکه درد تن داشته باشد درد دارو دارد ، دغدغه سقف بالای سر دارند و...

کاش این پولهایی که به نام نذری توی سطل زباله میرود گرهی از زندگی آدمی باز کند ...کاش نذری را مساوی با غذا ندانیم ...

 +پست نامرتبط اما دوست داشتنی

+ گلبهار ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ترجیحا اولویه باشه !!

می گم دعایی ، وردی ، ذکری نیست که بخونی و برات غذای نذری بیارن ؟!!

بوی غذای نذری می آد ولی خودش نمی آد ! 

+ نذری یاب !!

+ گلبهار ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هم خوب ، هم بد

"می خوای چیکار ازدواج کنی ؟ از مجردی ات لذت ببر. ازدواج همچین آش دهن سوزی نیست "

از این عبارت و عبارت های مشابه اش که بارها و بارها از زبان متاهل ها شنیده ام بدم می آد .همان حکایت "رطب خورده منع رطب چون کند ؟ " است این حرف .

دلم نمیخواهد به جایی برسم که با کوچکترین مشکلی توی زندگیم ،وقتی که به یک مجرد رسیدم این حرف را بگویم و از ازدواج بترسانمش ،یا اگر مرد من مرد خوبی نبود ،همه مردها را سرو ته یک کرباس بدانم !

متاهلی هم خوب است و هم بد ، چون بخشی از زندگیست ، همانطور که زندگی می تواند خوب یا بد ، تلخ یا شیرین باشد متاهلی هم همینطور است .

رطب خورده منع رطب نمی کند !! 

+پست نامرتبط اما دوست داشتنی

+ گلبهار ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از حقایق تلخ زندگی !

هر زنی یه روز با این حقیقت تلخ مواجه میشه که توی زندگیش موجودی به نام "هوو " وجود داره !

فقط باید سعی کنه با این هوو به صورت کاملا مسالمت آمیز زندگی کنه ، بدون گیس و گیس کشی !

دارم سعی می کنم با هوویی به نام "فوتبال "توی زندگیم کنار بیام سخته ولی ممکنه !!

+پست مرتبط و دوست داشتنی

+ گلبهار ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

آرزوهای خبیثانه بربادرفته !

فکر می کنید الان که پاییزه

داره بارون می آد

من هستم و همسری 

رفتیم زیر بارون قدم بزنیم

دل دختر و پسر های مجرد رو آب کنیم ؟!

از این خبرها نیست ...من اینجام و اوشون هم در منزل تشریف دارن ...!

پست مرتبط

+ گلبهار ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

← صفحه بعد