زندگی می بافم

کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر از آنچه باید ببافی!!!

این آدمها

دارم فکر می کنم چقدر خوب که روانشناس نشدم ، که هر روز با یک قصه جدید از آدمها روبرو شوم که هر شب با غصه یکی از همان آدمها بروم خانه ....مثل این چند روز که که تا فکرم از سین و جهیزیه و عروسی راحت شده ،تا اوقات فراغت روحی پیدا کرده ام نشسته ام به زندگی و ماجرای یکی از مشتری های دفتر فکر کرده ام .به زنی که ازدواج کرده ، دلش خواسته مادر شود اما شوهرش بچه نمی خواسته ، زن آنقدر گفته بچه وآنقدر دلش غش و ضعف رفته برای بچه که مرد پیشنهاد داده مهریه ات را ببخش تا مادر شوی !!...به همین راحتی به همین خوشمزگی ...

گاهی اوقات چقدر آدمها عجیب و غریب به نظر میایند ...چقدرآدمیت بی معنا میشود گاهی ...

+ گلبهار ; ٤:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

خیلی چسبید !

مردهایی هم هستند مثل سین که دو سه تا حرف عاشقانه بلد نیستند که محض رضای خدا وقتی دل زنشان حرف عاشقانه خواست به او بگویند و قند توی دلش آب کنند .آن وقت است که محکوم میشوند به خشک بودن ،به بی احساس بودن ...

مردهایی هم هستند مثل سین که شب سال تحویل به جای اینکه با نامزدشان تا صبح بیدار باشند و بگویند چه خوب که تو امسال کنارم هستی و امسال بهترین سال تحویل را داشتم و تورو نداشتم می مردم و با یه مداد قرمز ، نوشتم بی تو هرگز !،از فرط خستگی ساعت 12شب می خوابند و همه آمال و آرزوهای نامزدشان را برای ساختن یک شب رویایی خراب می کنند .

مردهایی هم هستند مثل سین که صبح روز اول فروردین ساعت 7از خواب بلند میشوند ، صبحانه خورده و نخورده لباس می پوشند و قرار است بروند سرکار اما قبل از رفتن می آیند سراغ نامزد گرامی -گلبهار خودمون دیگه ! - که در خواب ناز به سر میبرد و پتو را از روی صورت ایشان کنار زده و یک بوس خوشمزه خجالتروی لپ اوشان می کارند و می گویند :سال نوت مبارک !

عجب بی احساس هستند بعضی مردها مثل سین که دو سه تا حرف عاشقانه بلد نیستند بگویند !

+ گلبهار ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

این روزها

*سال نو همه تون مبارک ! –البته با تاخیر - برای همه تون آرزوی روزهای خوب و شاد دارم .

* داداشم خوبه خداراشکر .دکترها تشخیص میگرن دادن .خداراشکر از خیلی احتمالات بدی که میدادیم بهتره ولی اگه این جور بچه ها را بشناسین می دونین که خیلی سخته درد کشیدنشون رو ببینی .کسی تجربه میگرن در اطرافیانش رو داره ؟ درمانی براش هست ؟

*زندگی مشترک پیچیده است.لحظات شیرین داره ولی در یک کلام هنر رابطه هاست .رابطه با شوهر ،رابطه با خانواده شوهر و رابطه با فامیل .هر حرفی که زده میشه باید و باید با فکر و تامل باشه واین برای من  که متاسفانه کنترل زبونم رو ندارم خیلی سخته .یک شنبه شب حرفی رو به شوخی توی جمع به سین زدم حرفی که اگه الان اینجا بخوام مطرحش کنم خیلی هاتون هیچ برداشت بدی نمی کنید ازش و من اون رو به حساب شوخی گذاشته بودم اما سین دو سه روزه که ازمن به خاطر این حرف دلخوره .وقتی دلایل دلخوریش رو می شنوم بهش حق میدم .به نظرم باید مثل یه نویسنده عمل کرد توی زندگی برای هر حرفی که قراره توی فیلم زندگی زده بشه باید فکر کرد ، سنجید ، کلمات رو پس و پیش کرد ، لحن مناسب رو بکار برد و ...خودتون بهتر می دونید منم این چیزها رو بارها و بارها خوندم و شنیدم  اما کو عمل ؟! 

+ گلبهار ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()

اگه بتونم

من و سین سالگرد ازدواج حضرت علی و فاطمه (علیهما السلام ) عقد کردیم .حالا بعد از 6ماه به این فکر می کنم که کجای این زندگی 6ماهه شبیه زندگی حضرت فاطمه بوده ؟

مهریه ام ؟!

من توی خانواده ای نبودم که بتونم بگم مهریه ام باید 14تا سکه باشه و نه بیشتر، نه این تعدادی که الان هست که البته عرفا زیاد هم نیست .

بقیه مراسمم چی ؟

هیچ کدوم ! هیچ کدوم از این روزهای زندگی مشترک شبیه  زندگی حضرت فاطمه نبوده ، چون سین خانواده ای داره که به شدت در قید و بند اینن که برای عروس و پسرشون چیزی کم نذارن که نکنه بعدا مردم پشت  سرشون  چیزی بگن ،چون من خانواده ای دارم که معتقده اگه از پسر کم بخوای ،اگه بگی خرید عید نمی خوای ، اگه فلان مراسم رو نخوای بگیری مردم ....

من و سین هم آنقدر مستقل نیستیم که روی حرف خانواده هایمان بایستیم !

به این فکر می کنم که وقتی با سین زیر یک سقف رفتیم جور دیگه ای زندگی کنم ،دلم می خواد بتونم "حرف مردم " رو از زندگیم حذف کنم !

+ گلبهار ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

جور دیگر

فکر می کردم مثل بقیه دخترها هستم یه دختر معمولی با یه خانواده معمولی و قیافه معمولی و حالا یه شوهر خیلی خیلی معمولی که اونقدر معمولیه که منتظر نیستم توی حرفهای خاله زنکی دوست و آشنا بگن که شوهر فلانی رو می شناسی ؟

آنقدر معمولی هستیم من و سین که نمی توانیم نقل مجالس بشویم !

ولی حالا توی زندگیم یک چیز منحصر بفرد دارم که دلم می خواد با افتخار سرم را بالا بگیرم و بگویمش !

بگم که این دختر معمولی تا بحال همه جهیزیه اش را با حقوق چهارصد هزارتومنی خودش گرفته ، اونقدر ذوق دارم از اینکه می بینم جهیزیه ام داره تکمیل می شه و من باری به دوش پدرم نگذاشتم بابت خرید.

یه دختر معمولی می تونه یه جهیزیه معمولی داشته باشه که نقل مجالس خاله زنک های فامیل نمیشه ولی اون دختر توی دلش قند آب میشه با دیدن دونه به دونه اون وسایل که برای خریدن هر کدوم از اونها به قول استاد نوری "خون دلها خورده است "!

میشه معمولی بود اما جور دیگه ای بود !

+ گلبهار ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از خوشی های کوچک

آخرین باری که سین بدون اینکه ازش بپرسم بهم گفته دوستت دارم را خوب یادم مونده اینکه کجا و کی گفته ،آخرین باری که گفته عزیزم و جانم را یاد نمی آد فکر کنم اصلا نگفته باشه !!

امروز نمی تونست بیاد دنبالم و منو برسونه خونه ، زنگ زده می گه هوا سرده تاکسی پیدا نمی کنی ، به بابام گفتم بیاد دنبالت !!

این کارش مثل دوستت دارم و عزیزم و جانم هایی که انتظار شنیدنش رو دارم قند توی دلم آب می کنه .

+ گلبهار ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

التماس دعا

بعد از سه سال نوشتن توی این وبلاگ ، بذارین یکی از مسایل زندگیم رو که تا حالا اینجا نگفتم بهتون بگم :

ادامه مطلب
+ گلبهار ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دیگه تکرار نمیشه !

نمی دونم از کی این طوری شدم .شدم ابر بهاری که تا تقی به توقی می خوره پناه میبرم به اشک ،برای سبک شدن برای خالی شدن ،برای اینکه سنگینی بار غمی که روی دوش هست رو کم کنم شاید !

از سر سجاده شروع شد به گمانم ، همون موقع که بعد از نماز چادرم رو روی سرم می کشیدم و برای خدا درد دل می کردم و برای لوس کردن خودم پیش خدا چند قطره اشک هم می ریختم .

دوست نداشتم کسی اشکهام رو ببینه ، به همین خاطر فین فین کردن هام رو میذاشتم به پای حساسیت فصلی که قرار بود هر چهار فصل سال باهام باشه .

نمی دونم چی شد که گریه ها علنی شد ،  دیگه ترسی نبود که اشکها دیده بشه ، با کوچکترین غم و ناراحتی یا اشک بود یا بغضی که نارس می موند و تبدیل به اشک نمیشد ولی ...

تا تقی به توقی می خوره اشکها سرازیر  میشه فرقی نمی کنه کجا باشم و پیش کی . بزرگترین ایرادی که سین به من می گیره همینه ، همین ضعیف بودن ، حساس بودن ،اشک دم مشک بودن .

خیلی خوبه که اون منو محکم و قوی می خواد ، خیلی خوبه که سعی می کنه یادم بده به جای اشک ریختن ،صبور باشم .کاش صبور باشم !!

+ گلبهار ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

سکوت

روزهای اول بعد از عقد وقتی از دست سین شاکی میشدم ، حرف میزدم ، پشت سرهم و بدون وقفه ،پر از گله و شکایت با چاشنی گریه گاهی !

و سین می گفت :از چیزی که می ترسیدم سرم اومد!

روز اول گفته بود از زن غر غرو بدم میاد !!

این روزها وقتی سین کاری می کند ،حرفی میزند که ناراحت میشوم از دستش ،میروم توی لاک سکوت ،حرفی نمیزنم و گاهی فقط نگاهش می کنم !

سین به صدا در میاد که :وقتی ناراحتی حرف بزن !

* اولین تجربه زندگی مشترکم را بدست آورده ام ،سکوت زن برای مرد گاهی آزاردهنده تر از غر غر کردن می تونه باشه .

+ گلبهار ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بله یا خیر ؟!

رفتن یا نرفتن !

دغدغه جدیدی که این روزها پیدا کرده ام .بعد از ازدواج سرکار بروم یا نه ؟!

خب من 5ساله که دارم میرم سرکار ،5ساله هر روز صبح ساعت 7از خواب بلند شدم و 8 در محل کار حضور بهم رسانیده ام !!

حسرت خواب صبح به دلم مونده ، حسرت رفتن زیر پتو و خوابیدن کنار بخاری توی هوای سرد زمستونی خیلی وقته به دلم مونده ،خیلی وقتها دلم خواسته ساعت 10صبح برم خیابون کنار ویترین مغازه ها وایستیم و هیچی نخرم ولی حس کنم زندگی این موقع روز جریان داره و من لذتش رو نچشیدم !

خیلی وقتها دلم خواسته مهمونی که میرم یا مهمون که داریم بدون اینکه به ساعت نگاه کنم و غصه دیروقت شدن و خواب موندن صبح رو بخورم ،بگم و بخندم .

5ساله دارم میرم سرکار و دستم رو از جیب بابا درآورده ام و گذاشته ام توی جیب خودم ،اما حالا وقتی "سین " برام خرید می کنه بال در میارم حتی اگه اون چیز کوچیک یه لواشک باشه اما حس من حس کسی که  وسایلی که رو چند ساله با خودش این ور و اون ور برده و خسته اش کرده رو داره میده به کسی دیگه که براش بیاره و اون قراره از دور وایسته و با لبخند تماشا کنه !

می خوام سرکار نرم و یاد بگیرم به مردی تکیه کنم .دغدغه رفتن یا نرفتن دارم ،رفتن شاید مساوی با این باشه که "سین " نخواد تکیه گاه باشه شاید به قولی پشتش باد بخوره ! ،من همینی باشم که الان هستم ،یه زن که یاد گرفته به خودش تکیه کنه ولی من دلم برای زن وجود خودم تنگ شده ،برای زنی که لا به لای سند و مدرک و کاغذ و میز و کار گم شده ،دلم برای آرامشی که این سالها نداشته ام تنگ شده ،ارامشی که با استرس کاری با ترس از توبیخ شدن با بگو و مگو های کارمندی و کارفرمایی از بین رفته و ....

برای رفتن سرکار هم وسوسه هایی هست که بعدا می گم .

شما نظرتون چیه؟

+اینجا رو هم بخونید .

+به خاطر فرصت کم ، فقط نظرات رو تایید کردم . خجالت

+ گلبهار ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

← صفحه بعد